چند ماه پیش داشتم با یکی از دوستان ۳-۴ سال کوچیکتر در مورد یه موضوع یا موقعیتی صحبت میکردم که الان هیچ یادم نمیاد چی بود. یه جا دوستم پرسید: نترسیدی؟ بعد همون موقع قبل اینکه من فرصت کنم چیزی بگم، خودش گفت: البته فکر نکنم تو از چیزی بترسی...
این حرفش خوب یادم مونده و فکر نکنم به این زودی یادم بره.
با اینکه گاهی میترسم و همین چندوقت پیش بود که فکر میکردم خسته شدم از این خم به ابرو نیاوردن و پنهون کردن ترس، هنوز خوشحال میشم از اینکه از نگاه دیگران نترسم.
با اینکه میدونم شاید این ناز نکردنها و دلبری ندونستنها تو یه سری مشکلاتم تاثیر دارن، هنوز خوشحال میشم وقتی بهم میگن بویی از ظرافتهای زنانه نبردم...
خوشحالیهایی که ناخودآگاهه
Tuesday, August 21, 2018
Sunday, August 12, 2018
این من بیرحم
چه بیرحمانه شوق نوشتن را در خود میکُشم...
Tuesday, April 3, 2018
ندو ندو ندو
امروز دقیقا سه ساعت و پنجاه دقیقه تو راه بودم. از خونه به مرکز بهداشت و از اونجا به شرکت و از شرکت به خونه. تو این تایم یه قسمت فرندز دیدم و یه خورده آهنگ گوش کردم. چند قسمت دیگه هم فرندز داشتم ولی به دلیل نامعلوم گوشیم بقیهاش رو پلی نکرد. و خب قراره فایلهای شنیداری دیگهای هم به این برنامه اضافه بشه. تِد و نوار و الخ. تو تاکسی و اتوبوس نمیتونم جیزی بخونم یا ببینم، پس فقط میمونه شنیدن که اون هم گاهی خستهام میکنه یا با هیاهوی اطراف نمیتونم تمرکز کنم. شاید خوندن تو مترو رو هم امتحان کردم، محض تنوع!
اما به هر حال الان نگرانم. با همه تلاشم برای مدیریت زمان و برنامهریزی و جدی نگرفتن وقت، باز دلآشوبه دارم. باز عقبم، باز هولم. باز دلآشوبه دارم و نمیخوام هم بیخیال بیخیال باشم. این نگرانیها از جای بدی نمیاد. از ذهن کسی میاد که فکر میکنه آیا میتونه تا 30 سالگی به کسب و کار خودش برسه؟ به یه موفقت چشمگیر برسه؟ و برای همین هم عجله داره.
این نگرانیها از جای بدی نمیاد ولی کمکی هم نمیکنه. باید بتونم مدیریتش کنم.
وقتی همکار عزیز و همکار جان در مورد ساعتی که صبح میرم شرکت و وقتی که میام بیرون و زود و دیر شدنش شوخی میکنن، دلآشوبه میگیرم.
وقتی میرسم خونه و مامان میگه دیر کردی، دلآشوبه میگیرم. حتی وقتی چیزی نمیگه هم.
وقتی میرسم خونه و کمتر از سه ساعت تا زمان خوابم وقت دارم، دلآشوبه میگیرم.
گمونم باید با خودم و بقیه صحبت کنم...
و وقتی مینویسم، آرومتر میشم.
دو ساعت و نیم برای لباس پوشیدن و خشک کردن موهام، میوه و غذا خوردن و جمع و جور کردن و خوابیدن وقت دارم. شت. برم دیگه
Friday, March 30, 2018
بنویس لعنتی
باید بنویسم... به نظرم هر کسی به یه گفتگوی سالم روزانه در مورد همه اتفاقات ریز و درشت زندگیش نیاز داره. این روزا بیشتر احساس میکنم حرف تو سینه مونده دارم و خب گمونم برای منی که با کسی صحبت نمی کنم، نوشتن شاید بتونه کمک کنه. فقط، فکر میکنم اینجا باید خونده هم بشه تا نوشتن حالم رو بهتر بکنه... بتونم یه برنامه بذارم هرروز اینجا بنویسم خوب میشه.
Friday, February 23, 2018
دنیای این روزای من
یه حال خوشی دارم این روزا... منطقا نباید اینجوری باشه البته. آدما معمولا دم فارغالتحصیلی، اون وقتی که دارن از دانشگاه کنده میشن و باید برنامه بقیه زندگیشون رو مشخص کنن، دچار اضطراب و سردرگمی میشن. من ولی انگار از زندان آزاد شده باشم، پر از شوق و رویا و برنامه برای روزهای بعدم. حالا کمتر حس نرسیدن دارم، کمتر نگران وقتم، انگار زمانی که ازم دزدیده بودن رو دارن بهم برمیگردونن.
کاش به اندازه رویام خوب باشه روزای پیش رو... اینقدر تلاش میکنم تا به اندازه رویام خوب بشن روزای پیش رو
Saturday, February 10, 2018
الف سین میم
یکی از موانعم برای اینجا نوشتن اینه که نمیتونم برای آدمای واقعی زندگیام اسمهای مستعار انتخاب کنم که اینحا به اون اسم بنویسمشون. دلم هم نمیخواد همه با اسمای واقعیشون شناخته بشن اینجا.
Thursday, January 25, 2018
حالا یه رویا دارم یا لیدی درونم داره بیدار میشه
این روزا هروقت حالم خوب نیست یا خوابم نمیبره، خودم رو تصور میکنم که یه دامن رسمی تا زیر زانو پوشیدم، با یه تیشرت یا پیرهن دکهدار و روش هم یه کت، یه مدیرم (یا اونجوری که بیشتر دوست دارم: لیدر) تو یه کشور دیگه. صبحها دوش گرفته و سرحال، میرم دفتر کارم و عصر بعد کار، لباسهام رو عوض میکنم، کتونی و شلوارک میپوشم و تو یه مسیر سبز یا ساحلی میدوم. به بعد از دویدن فکر نمیکنم زیاد، احتمالا خوابم میبره تا دویدنم تموم بشه. دویدن تا حالا فِیوُریتم نبوده، دامن هم، حتی به کار کردن تو یه کشور دیگه هم فکر نمیکردم قبلتر، ولی تو رویام اینجوریم. و این رویا رو دوست دارم این روزا، تلفیقیه از چیزهایی که دوست دارم و از بیرون ایران بودن که خانوادهم بیشتر دوست دارن. حالا میتونم وقتی تو آینه خودم رو نگاه میکنم و اون لیدر موفق رو ببینم و این آرامبخشه.
Saturday, January 13, 2018
این ترس از عقب بودن، ترس از خوب نبودن، باعث میشه عجلهای کار بکنم. یه طوری که عجله دارم فقط یه کاری کرده باشم که نشون بدم منم دارم کار میکنم. همین میشه که بازخوردی که میگیرم اینه که فکر کن به کاری که داری میکنی، اون کاری که درسته رو انجام بده نه اون چیزی که بهت گفتن! حالا بهم برخورده دستم به کار نمیره و در عین حال میدونم حقمه همچین حرفی بشنوم...
میدُوم... مدام...
میدُوم مدام... انگار همیشه دیرمه، انگار همیشه عقبم. خواب بیشتر از هفت ساعت کلافهم میکنه. خیلی وقته نمیتونم بیخیال زنگ ساعت بشم و بگم میخوابم تا هر وقت شد، حتی جمعهها. هر برنامه غیرکاری نگرانم میکنه، حتی وقتی احساس نیاز میکنم. تفریح هم باید تو چارچوب زمانی محدودی باشه تا بدونم زودتر برگردم خونه یا شرکت. نمیدونم از کِی شروع شد دقیقا، اما میدونم چرا هنوز هست. احساس پیشرفت نمیکنم. برای چیزی که میخوام و جایی که میخوام بهش برسم آماده نیستم و کارهایی که میکنم پیش نمیبَرَنَم. همینه که وقت کم میارم. مضطربم. برای آنچه در آینده میخوام آماده نیستم و حتی میترسم برای آنچه الان دارم هم به اندازه کافی خوب نباشم. این مضطربم میکنه و تبدیلم میکنه به یه دونده که به خط پایان نمیرسه.
Friday, January 12, 2018
خوانده شدن یا نشدن...
همون بدو شروع وبلاگنویسی مجدد سوتی دادم... 2تا پست گذاشتم، شب خوابیدم صبح بیدار شدم یادم افتاد آخ! نکنه هرچی نوشتم رفته باشه رو گوگلپلاس؟ که اومدم و دیدم بله، رو گوگلپلاسم شِیر شده و 6تا هم ویو داشته. هول برم داشت درش رو تخته کردم گفتم یه 2-3 ماه صبر میکنم آبها از آسیاب بیفته، یا یه اسم جدید انتخاب میکنم یه وبلاگ جدید میزنم. نتونستم ولی. بعد چندســـال بالاخره همت کردم و بساطم رو آوردم اینجا، حس نوشتن برگشته، نمیتونم صبر کنم دیگه. یه هفته نشده برگشتم. صرفا میتونم امیدوار باشم اون 6 نفر آدرس وبلاگ رو یادشون نمونه یا دیگه چکش نکنن یا فکر کنن هروقت بنویسم میره رو گوگلپلاس که خب دیگه نمیره.
مشکلم با خونده شدن نیست، با دونستن خونده شدنه. یعنی اینجوریه که وبلاگنویسی برای حرفهاییه که گفتنش به دوستان سختمه. خب حالا اگه بدونم اینجا رو میخونن که باز همون اتفاق میافته، نوشتنش هم سخت میشه! برای همین هم دلم نمیخواد بدونم کیا میخوننم. یعنی با اینکه بخونن مشکل ندارم. فقط من ندونم میخونن که دچار خودسانسوری نشم. خلاصه که به سراغ من اگر میآیید، نرم و آهسته بیایید، مبادا که بدانم آمدهاید.
Saturday, January 6, 2018
الف بهموقعترینه
الف بهموقعترینه. همیشه. نمیدونم چطور این همه از حالم با خبره و چطوری میفهمه کِی چی بگه، اما نظیر نداره. امروز داشت از نگرانیهاش میگفت، از اشتباههایی که تو شرکت کرده و موقعیتی که الان توش هستیم و راه حلهایی که جلوشه. یه جا گفتم این الفی که روبهرومه رو میشناسم، همین که هرچی پیشنهاد مبثتاندیشانه بدم با یه جوابی ردّش میکنه. خندید. بعد گفت نمیخواد من بهش پیشنهادهای مثبت بدم... بعد هم برای بار چندم گفت که سادهلوحم و زیادی مثبت نگاه میکنم. بعدتر هم صحبت رو کشوند به حال من. حالی که پرسید و گفتم حالم ناپایداره و از همینجا رشته سخن رو گرفت و کشید به سمت همه اون چیزهایی که بارها دوست داشتم در موردشون صحبت کنم و نمیتونستم. فکر میکردم بشینم صحبت کنم بگم حالم خوب نیست یا دلتنگم یا حالم ناپایداره؟ خب خودم که میدونم علتش چیه و چطور باید بگذره، گفتنش چه فایدهای داره؟ بعد حرف زدن با الف فکر کردم همیشه لازم نیست حرف بزنم که اتفاق خاصی بیفته. همیشه قرار نیست چیزی رو بشنوم که نمیدونم. گاهی فقط شریک شدن حالی که داری تجربه میکنی کافیه.
شاید نوشتن راز بقای منه!
فهمیدم که حرف زدن برام خیلی سخته، بیش از حد. قبلتر هم تا حدی میدونستم. مثلا وقتی باهاش بحثم میشد و کلی فکر میکردم چی بهش بگم و حرفهام رو آماده میکردم و بعد وقتش که میشد، با اینکه میدونستم چی میخوام بگم، کلی طول میکشید جملهها رو لبم بیان... حالا هم همینه. با اینکه دلم میخواد با الف و ع که میدونم وقت میذارن و گوش میکنن حرف بزنم، نمیتونم. فکر میکنم مثلا بیام بهشون بگم من دلتنگم؟ یا سردرگمم؟ خب که چی؟ من که میدونم این دوران باید بگذره، زیر و بمش رو که میدونم. دیگه چه حرفی؟ همین شد که اومدم اینجا. اگه نمیتونم حرف بزنم، حداقل بنویسم...
Subscribe to:
Posts (Atom)