Thursday, December 19, 2019

شبی که از مرگ ترسیدم

یک. همیشه وقتی به مرگ فکر می‌کردم، به نظرم ترسناک نمی‌اومد. نه از زندگی بعد از مرگ و آخرت ترسی داشتم -البته اعتقادی هم بهش نداشتم- و نه وابستگی‌ای به دنیا. نه اینکه زندگی رو دوست نداشته‌باشم، افسرده باشم یا بخوام بمیرم، اما مرگ برام اتفاقی طبیعی می‌اومد و حس می‌کردم همیشه از زندگیم لذت بردم و اگر هم بفهمم قراره بمیرم (تصویری که همیشه تصور می‌کردم این بوده که سرطان یا بیماری سختی بگیرم و بفهمم مدت کمی برای زندگی وقت دارم) از زمان باقی‌مونده لذت می‌برم و زمانش که برسه، با زندگی خداحافظی می‌کنم. اما همونقدری که از مرگ خودم نمی‌ترسیدم، از حال مامان و بابام بعد از مردنم غمگین می‌شدم. حال اونها بعد خودم برام خیلی مهم‌تر بوده.

دو. هفته پیش سرما خوردم. در حالی که می‌دونستم آنفولانزا نیست و منتظر بودم دوره‌اش بگذره، روز به روز بدتر شد و سرفه بلای جونم شد. ترشحات ریه‌ام راه گلوم رو می‌بنده و نمی‌ذاره راحت بخوابم. بعد از اینکه دیدم مایعات‌درمانی جواب نمی‌ده، به دارو رو آوردم و زیر سرم رو هم بلند کردم که بتونم بخوابم. دیشب ولی هیچ‌کدوم اینها جواب نداد. از وقتی رفتم بخوابم، تمام راه گلو تا نایژه‌هام (اون‌طور که حس می‌کردم) درد می‌کرد. بلع برام سخت شده بود و مدام‌هم سخت‌تر می‌شد. هرلحظه احساس می‌کردم خلط تو گلوم گیر کرده و باید گلوم رو صاف کنم. کم‌کم ترس برم داشت. نمی‌فهمیدم درد برای چیه. مکانیسمش رو درک نمی‌کردم. نمی‌تونستم تغییرات پاتولوژیک یا آناتومیکی که اتفاق افتاده بود رو حدس بزنم. داستان پزشک‌هایی که به خاطر آنفولانزا فوت کرده بودن و اصلا درک نمی‌کردم چطور ممکنه یه پزشک به این سادگی بمیره، ناخودآگاه می‌اومد تو ذهنم و ترسم رو بیشتر می‌کرد. تو همون حین داشتم با خودم فکر می‌کردم مگه من نبودم که هیچ‌وقت از مرگ نمی‌ترسیدم. پس چِم شده؟ یعنی ناگهانی بودن مرگ برام اینقدر ترسناکه؟ یا اینکه فکر می‌کردم به زندگی و زنده بودن وابسته نیستم، فکر چرتی بوده؟!

سه. واقعا ترسیده بودم و همین باعث شد نتونم جلوی خودم رو بگیرم و به بابا نگم. قبل اینکه بخوابه صداش کردم و گفتم نمی‌تونم بخوابم. بعد اینکه گفتم، دیگه نمی‌تونستم قانعش کنم بره بخوابه. بیدار موند. صبر کرد هر راه حلی رو که به ذهنم می‌رسید امتحان کنم و بعد گفت پاشم بریم بیمارستان. از اونجایی که مطمئن نبودم نصف شب، کسی برام کاری بکنه، گفتم نریم. اما از طرفی اونقدر از خفگی تو خواب می‌ترسیدم که گفتم تا صبح بیدار می‌مونم و نمی‌خوابم... بابا هم نگرانم شده بود و هم ترسم رو فهمیده بود. راضیم کرد بریم دکتر. ته ته دلم همین رو می‌خواستم. 
وقتی برگشتیم، بابا مطمئن شد حالم خوبه. گفت اگه خوب نبودم بیدارش کنم و بعد رفت خوابید.
صبح مامان اومد بالای سرم. با نگرانی حالم رو پرسید و ناراحت بود که متوجه رفتن و برگشتنمون نشده. بهش گفتم ترسیده بودم. بغلم کرد.

چهار. فکر می‌کنم هیچ‌کس خانواده درجه یک آدم نمی‌شه. فکر می‌کنم تأکید و تلاشم برای اینکه اکسم رو قانع کنم پارتنر بودن یعنی نفر اول زندگی هم باشیم، یعنی تو ناراحتی، بیماری، حادثه، اولین نفری باشیم که به هم خبر می‌دیم و به داد هم برسیم، چقدر حرف چرتی بوده. فکر می‌کنم چقدر سخته یه آدمی رو پیدا کنی که بدونی وقتی کنارشی، مثل پدر و مادرت ازت مراقبت می‌کنه، همونقدر نگرانت می‌شه، همونقدر برای بهتر شدنت تلاش می‌کنه. فکر می‌کنم... اصلا همچین آدمی هست؟

Sunday, August 25, 2019

مادر نام دیگر من است

یک. پست «لایف‌اروند‌می» رو می‌خونم که از خانواده‌هایی نوشته که در اوج فقر یا بیماری، باز هم بچه‌دار می‌شن، باز هم از بچه‌دار شدنشون خوشحال می‌شن در حالی که حتی پول تست‌های غربالگری بارداری رو هم ندارن... بعد هم کامنت‌ها رو خونده بودم که یه سری بدون ذره‌ای هم‌دلی نوشته بودن اینها رو باید عقیم کرد و یه سری بهشون پریده بودن و یه سری پزشک هم از تجربه‌های مشابه‌شون نوشته بودن.
دو. پست «فرزندخوانده» رو دیده بودم، یادم نیست دقیق چی بود... چیزی تو این مایه‌ها نوشته بود که زن، به غلط با زایش و مادر بودن تعریف می‌شه و همین شده که تمام خواسته زن‌ها شده بارداری و بچه‌دار شدن و اونی که بچه‌دار نمی‌شه و فرزندخونده می‌آره، انگار داره عنوان مادر رو نسیه می‌‌گیره.
سه. اینها رو خونده بودم و فکر کرده بودم با وجود همه اتفاقات دنیا، با وجود این همه کودکی که خانواده ندارن، با وجود حجم آلودگی محیط زیست و کم بودن منابع زمین، انگار دارم کم‌کم قانع می‌شم، نیازی نیست حتما خودم بچه‌دار بشم. قبلا هم درباره به فرزندی گرفتن فکر کرده بودم، اما اصرار داشتم بچه خودم رو هم داشته باشم. این بار اما به نظرم رسید، می‌تونم از تجربه مادر زیستی بودن بگذرم و فقط بچه‌هایی رو بزرگ کنم که کس دیگه‌ای به دنیا آورددشون.

چهار. شنبه شب بود... شب که نه، صبح که بعد خوردن قرص سرماخوردگی خوابیدم. خواب دیدم دوقلو دارم. دوقلویی که خودم به دنیا آوردمشون. مامان خوبی نبودم. انگار تو خواب هم انتظارش رو نداشتم. براش آماده نبودم. تمام‌وقت مراقبشون نبودم. از بیرون که می‌دیدم، می‌دونستم نوزاد تند و تند شیر می‌خوره و وقتی دوتا باشن، احتمالا یه سره باید در حال شیر دادن باشی، تو خواب اما انگار یادم می‌رفت. تو پذیرایی بین مهمونا (بقیه ولی انگار کاملا انتظارش رو داشتن و به مناسبت زایمانم اومده‌ بودن، شبیه 40 روزگی دخترخاله‌ام بود که فامیل جمع شدن و تو گوشش اذان گفتن) بودم که یهو یادم می‌افتاد باید برم به بچه‌هام شیر بدم. و از اینجا،‌قسمت شیرینش شروع شد. نگران بودم. تنها هم بودم. انگار مامانم پیش مهمونا بود و من، اومده بودم تنهایی شیر دادن به بچه‌ام رو تجربه کنم. هیچ چیزی هم از بیمارستان و اینکه قبلا این کار رو کرده باشم یادم نمی‌اومد. ترسیده بودم. می‌ترسیدم سینه‌ام رو به دهن نگیرن. می‌ترسیدم سیر نشن، نتونم غذای اصلی‌شون رو براشون فراهم کنم. اول با شک کنار نوزادم دراز کشیده بودم. اما شک داشتم پوزیشن مناسبی برای شیر دادن به نوزاد باشه.  بعد بغل گرفتمش. دهنش باز بود و دنبال سرسینه‌ام می‌گشت. نزدیکش کردم به خودم و خیلی راحت سینه‌ام رو گرفت. و من تمام اون لحظه رو به واقعی‌ترین شکل ممکن تجربه کردم. میک‌زدنش رو، خیس شدن سینه‌ام رو و شیری که وارد بدن نوزادم می‌شد. نمی‌دونم چقدر طول کشید، اما حس فوق‌العاده‌ای بود. انگار می‌‌خواست بهم بگه، هزارتا دلیل هم که برای بچه‌دار نشدن داشته باشی، هنوز یه حسی درونت هست که داره بال‌بال می‌زنه برای تجربه خلق کردن. برای تجربه رشد نطفه تو شکمت، تجربه زایمان، تجربه شیردهی... تجربه‌هایی که فرزندخونده نمی‌تونه بهت بده
و البته معتقدم اینها، تنها حس‌هایی هستن که با فرزندخوانده نمی‌تونی تجربه‌شون کنی، اما حس مادری می‌تونه به همون کیفیت فرزند زیستی، وجود داشته باشه.

Friday, June 14, 2019

I'm not strong enough to stay away*

هنوز نمی‌دونم کار درستی کردم یا نه. قبلش هم مطمدن نبودم کار درستی باشه. اما دیدم بیشتر از هفت ماه از برک‌آپمون گذشته و من هنوز هرروز دارم بهش فکر می‌کنم، هرروز ناخودآگاه اسمش رو تو ذهنم صدا می‌کنم. و دیدم تلاش آگاهانه و اجباری برای فاصله گرفتن ازش و فراموش کردنش داره انرژی زیادی ازم می‌گیره و حسم رو نسبت به پنج-شش سال از زندگیم کلا خراب می‌کنه. در نتیجه فکر کردم می‌بینمش، بغلش می‌کنم (هربار تصور می‌کردم اگه ببینمش چیکار می‌کنم برام پرواضح بود که دست‌هام رو باز می‌کنم و بغلش می‌کنم.) و بهش می‌گم این تلاش آگاهانه برای فاصله گرفتن داره اذیتم می‌کنه و در عین حال هم نمی‌تونم روش به عنوان پارتنر تکیه کنم، بنابراین می‌خوام فقط مثل یه دوست دور، دو-سه ماه یه بار یه خبری ازش داشته باشم و همین. بعد هم خدافظی می‌کنیم و دو-سه ماه یه بار از هم خبر می‌گیریم و تمام. می‌دونستم که دیدنش یه سری حس‌ها رو زنده خواهد کرد و همین‌طور هم شد. منتها سوالم اینه که چرا فکر کردم اگر یه بار ببینمش معضل هرروز بهش فکر کردن از بین می‌ره؟
دیدمش، بغلش کردم (هرچند فانتزیم این بود که در لحظه اول بغلش کنم، اما نتونستم و فقط دست دادم و همون موقع بهش گفتم قرار بود جور دیگه‌ای ببینمش و در نهایت قبل نشستن تو ماشین بغلش کردم)، همه گله‌هام رو به جز اینکه نمی‌تونم بهش تکیه کنم گفتم، اون رو هم خودش فهمید. بهش گفتم اومدم دوتایی برای چیزی که از دست دادیم سوگواری کنیم و بعدتر فهمیدم از همین حرفم متوجه شده که رابطه‌مون، عشقمون به نظر من برگشت‌پذیر نیست. حالا ولی مساله اینه که به هم ریختم. دلتنگم. ذهنم مشغوله.
عصبانی‌ و کلافه‌ام. اصلا نمی‌دونم چرا می‌تونم بعد همه کارهایی که کرده، اینقدر دوستش داشته باشم. حتی نمی‌دونم چی رو در موردش دوست دارم، نه ظاهری و نه باطنی. فقط می‌دونم با اینکه هنوز هم تو صحبت‌هاش می‌شه اعتماد به نفس بالا و خودخواهی‌اش رو حس کرد، با اینکه هنوز مطمئنم علاقه من بهش بیشتر از علاقه اون به منه، بیشتر از هر کس دیگه‌ای می‌تونم تو جایگاه پارتنر ببینمش. در حالی که اگه کس دیگه‌ای صرفا شونه به شونه‌ام بشینه احساس می‌کنم وارد حریم خصوصی‌ام شده، می‌تونم اجازه بدم دست دور شونه‌ام بندازه یا دستم رو بگیره و حتی حس خوبی داشته باشم.
وقتی درباره اینکه چرا اینقدر دوستش دارم به جواب قانع‌کننده‌ای نمی‌رسم، فکر می‌کنم چرا وقتی یک نفر رو اینقدر دوست داری، نباید بتونی باهاش یه  رابطه خوب داشته باشی؟ چرا دوست داشتنه کافی نیست؟ و بعد فکر می‌کنم شاید باید یه بار دیگه فرصت بدم شاید دوست داشتنه باعث بشه رابطه‌مون رو بسازیم. به اینجا که می‌رسم منطقم دیگه تحملش طاق می‌شه، گردن می‌کشه که دیگه این یه مورد رو بی‌خیال شو جان عزیزت و اینگونه است که برمی‌گردم سر همون نقطه عصبانیت و کلافه‌گی...
همه این فکرها باعث شده امروز حوصله هیچ کاری رو نداشته باشم و الان دیگه دارم می‌ترسم. بالاخره اضطراب و افسردگی‌ام خوب شده و کنکور رو هم دادم و لیترالی باید زندگی و پروداکتیویتی به اوج خودش برسه ولی یه بحران جدید ساختم برای خودم که نمی‌دونم چطور از پسش بربیام... فعلا فقط منتظرم برم تراپیستم رو ببینم.

*آهنگ رو هم بعد اینکه خدافظی کردیم فرستاده برام و با اینکه سبک مورد علاقه‌ام نیست داره هی پلی می‌شه بس که حال ماست.

Wednesday, May 8, 2019

بالاخره رفتم پیش تراپیستم

امروز بالاخره رفتم پیش تراپیست خودم و خیلی از این بابت خوشحالم. فهمیدم انتظارم از تراپی دقیقا همین بود و با همین آدم باید ادامه بدم. برای اولین‌بار در دو ماه گذشته حس کردم می‌دونم چمه و داره چه اتفاقی برام می‌افته و باید چیکار بکنم براش. 

Saturday, April 27, 2019

مسخره است...

حال این روزهام همین‌قدر مسخره است که چهارشنبه شب با یک حال خوش داشتم فکر می‌کردم چقدر حالم خوبه و چقدر امیدوارم و حتی با این همه چیزی که احساس می‌کنم در مورد خودم نمی‌دونم اوکی‌ام و به فاصله دو روز، از دیشب حالم بده و ناامیدم و حس هیچ‌کاری رو ندارم و فقط دلم می‌خواد یک‌جوری مطمئن بشم این روزها می‌گذره و کنترل اوضاع رو می‌تونم بگیرم دستم...
همین‌قدر مسخره

Wednesday, April 24, 2019

به تماشای دیپرشن

اگه پنج سال پیش کسی بهم می‌گفت یک روزی می‌رسه که می‌شینم درباره افسردگی مطالعه می‌کنم تا بفهمم چطوری به خودم کمک کنم، نه دوست پسر یا کس دیگه، احتملا می‌خندیدم و بهش می‌گفتم احتمالا منو نمی‌شناسه. حتی پنج سال هم نه، یک سال پیش وقتی پست های هدا رو می‌خوندم که درباره افسردگی می‌نوشت، برام مفهومی دور داشت و نمی‌تونستم به خودم نزدیک احساسش کنم.
اما خب خیلی از اتفاقات این روزها، خیلی از حس‌ها و تجربه‌های الان، آدم بزرگ بودن، با اونچه فکر می‌کردم تفاوت داره. حالا نزدیک دو ماهه که کشف کردم حالم به طور غیرطبیعی خوب نیست. رو یه سری از افکار منفی‌ام دقیق شدم و فهمیدم طبیعی نیستن و باید براشون کمک بگیرم. گرچه قبول کردن اینکه افسردگی/اضطراب دارم خیلی سخت بود، اما اونقدر اذیت شده بودم که فقط فهمیدن اینکه فکرم این روزا بایاس داره و همه حرف‌های تلخی که به خودم می‌گم درست نیستن، آرامش‌بخش بود. به قدری با خودم نامهربون بودم که باور کردن افسردگی/اضطراب درد کمتری داشت تا باور کردن حسی که به خودم داشتم. همین شد که با روی گشاده واقعیت رو پذیرفتم و سعی کردم باهاش روبه‌رو بشم. حالا دارم اطلاعاتم رو درباره افسردگی و اضطراب بیشتر می‌کنم و در کنارش آگاهی‌ام رو نسبت به حس‌ها و فکرهام بالا می‌برم.  کمک‌کننده است. حتی گاهی جالبه. می‌تونم به خودم رودست بزنم. چند روز پیش حالم خوب بود، مودم پایین نبود و اضطراب نداشتم. یهو به خودم اومدم دیدم دارم به خودم می‌گم: «تو هیچیت نیست. الکی افسردگی رو بهونه کردی از زیر کارها و مسئولیتات در بری...» فکر زیرکانه‌ای بود. می‌تونست حال خوبم رو بد کنه و بهم عذاب وجدان بده. پی بردن بهش اثرش رو کامل خنثی نکرد اما باعث شد کمتر باورش کنم.
خلاصه، این روزها اگر یادم باشه یه جایی بیرون از گود می‌شینم افکارم رو زیر نظر می‌گیرم و سعی می‌کنم منفی‌هاش رو شناسایی و غربال کنم. راستش هنوز اونقدری بلد نیستم که بتونم بگردم دنبال ریشه‌شون و عاملشون رو پیدا کنم.

کاش بنویسم.

نمی‌دونم چون بلاگ نمی‌نویسم احساس تنهایی می‌کنم، یا چون احساس تنهایی می‌کنم یادم افتاده خیلی وقته بلاگ نمی‌نویسم...
پر از حرفم. پر از حرفم و هنوز نمی دونم چرا فکر می‌کنم کسی نیست که حرفامو بهش بگم. دوست دارم بنویسم و خونده بشه. دلم برای دوران اوج وبلاگ‌نویسی تنگ شده. اون وقتی که پرسونال بلاگ یه تایتل نوشته شده زیر آی‌دی‌های اینستاگرام نبود.

پ.ن. آخرین پست اینجا مربوط به بیشتر از یکسال قبله و نوشته بودم «شاید نوشتن راز بقای من‌ه» حرف درستی بود گمونم. کاش عمل می‌کردم بهش