یک. همیشه وقتی به مرگ فکر میکردم، به نظرم ترسناک نمیاومد. نه از زندگی بعد از مرگ و آخرت ترسی داشتم -البته اعتقادی هم بهش نداشتم- و نه وابستگیای به دنیا. نه اینکه زندگی رو دوست نداشتهباشم، افسرده باشم یا بخوام بمیرم، اما مرگ برام اتفاقی طبیعی میاومد و حس میکردم همیشه از زندگیم لذت بردم و اگر هم بفهمم قراره بمیرم (تصویری که همیشه تصور میکردم این بوده که سرطان یا بیماری سختی بگیرم و بفهمم مدت کمی برای زندگی وقت دارم) از زمان باقیمونده لذت میبرم و زمانش که برسه، با زندگی خداحافظی میکنم. اما همونقدری که از مرگ خودم نمیترسیدم، از حال مامان و بابام بعد از مردنم غمگین میشدم. حال اونها بعد خودم برام خیلی مهمتر بوده.
دو. هفته پیش سرما خوردم. در حالی که میدونستم آنفولانزا نیست و منتظر بودم دورهاش بگذره، روز به روز بدتر شد و سرفه بلای جونم شد. ترشحات ریهام راه گلوم رو میبنده و نمیذاره راحت بخوابم. بعد از اینکه دیدم مایعاتدرمانی جواب نمیده، به دارو رو آوردم و زیر سرم رو هم بلند کردم که بتونم بخوابم. دیشب ولی هیچکدوم اینها جواب نداد. از وقتی رفتم بخوابم، تمام راه گلو تا نایژههام (اونطور که حس میکردم) درد میکرد. بلع برام سخت شده بود و مدامهم سختتر میشد. هرلحظه احساس میکردم خلط تو گلوم گیر کرده و باید گلوم رو صاف کنم. کمکم ترس برم داشت. نمیفهمیدم درد برای چیه. مکانیسمش رو درک نمیکردم. نمیتونستم تغییرات پاتولوژیک یا آناتومیکی که اتفاق افتاده بود رو حدس بزنم. داستان پزشکهایی که به خاطر آنفولانزا فوت کرده بودن و اصلا درک نمیکردم چطور ممکنه یه پزشک به این سادگی بمیره، ناخودآگاه میاومد تو ذهنم و ترسم رو بیشتر میکرد. تو همون حین داشتم با خودم فکر میکردم مگه من نبودم که هیچوقت از مرگ نمیترسیدم. پس چِم شده؟ یعنی ناگهانی بودن مرگ برام اینقدر ترسناکه؟ یا اینکه فکر میکردم به زندگی و زنده بودن وابسته نیستم، فکر چرتی بوده؟!
سه. واقعا ترسیده بودم و همین باعث شد نتونم جلوی خودم رو بگیرم و به بابا نگم. قبل اینکه بخوابه صداش کردم و گفتم نمیتونم بخوابم. بعد اینکه گفتم، دیگه نمیتونستم قانعش کنم بره بخوابه. بیدار موند. صبر کرد هر راه حلی رو که به ذهنم میرسید امتحان کنم و بعد گفت پاشم بریم بیمارستان. از اونجایی که مطمئن نبودم نصف شب، کسی برام کاری بکنه، گفتم نریم. اما از طرفی اونقدر از خفگی تو خواب میترسیدم که گفتم تا صبح بیدار میمونم و نمیخوابم... بابا هم نگرانم شده بود و هم ترسم رو فهمیده بود. راضیم کرد بریم دکتر. ته ته دلم همین رو میخواستم.
وقتی برگشتیم، بابا مطمئن شد حالم خوبه. گفت اگه خوب نبودم بیدارش کنم و بعد رفت خوابید.
صبح مامان اومد بالای سرم. با نگرانی حالم رو پرسید و ناراحت بود که متوجه رفتن و برگشتنمون نشده. بهش گفتم ترسیده بودم. بغلم کرد.
چهار. فکر میکنم هیچکس خانواده درجه یک آدم نمیشه. فکر میکنم تأکید و تلاشم برای اینکه اکسم رو قانع کنم پارتنر بودن یعنی نفر اول زندگی هم باشیم، یعنی تو ناراحتی، بیماری، حادثه، اولین نفری باشیم که به هم خبر میدیم و به داد هم برسیم، چقدر حرف چرتی بوده. فکر میکنم چقدر سخته یه آدمی رو پیدا کنی که بدونی وقتی کنارشی، مثل پدر و مادرت ازت مراقبت میکنه، همونقدر نگرانت میشه، همونقدر برای بهتر شدنت تلاش میکنه. فکر میکنم... اصلا همچین آدمی هست؟