Tuesday, April 3, 2018

ندو ندو ندو

امروز دقیقا سه ساعت و پنجاه دقیقه تو راه بودم. از خونه به مرکز بهداشت و از اونجا به شرکت و از شرکت به خونه. تو این تایم یه قسمت فرندز دیدم و یه خورده آهنگ گوش کردم. چند قسمت دیگه هم فرندز داشتم ولی به دلیل نامعلوم گوشیم بقیه‌اش رو پلی نکرد. و خب قراره فایل‌های شنیداری دیگه‌ای هم به این برنامه اضافه بشه. تِد و نوار و الخ.  تو تاکسی و اتوبوس نمی‌تونم جیزی بخونم یا ببینم، پس فقط می‌مونه شنیدن که اون هم گاهی خسته‌ام می‌کنه یا با هیاهوی اطراف نمی‌تونم تمرکز کنم. شاید خوندن تو مترو رو هم امتحان کردم، محض تنوع!
اما به هر حال الان نگرانم. با همه تلاشم برای مدیریت زمان و برنامه‌ریزی و جدی نگرفتن وقت، باز دل‌آشوبه دارم. باز عقبم، باز هولم. باز دل‌آشوبه دارم و نمی‌خوام هم بی‌خیال بی‌خیال باشم. این نگرانی‌ها از جای بدی نمیاد. از ذهن کسی میاد که فکر می‌کنه آیا می‌تونه تا 30 سالگی به کسب و کار خودش برسه؟ به یه موفقت چشمگیر برسه؟ و برای همین هم عجله داره.
این نگرانی‌ها از جای بدی نمیاد ولی کمکی هم نمی‌کنه. باید بتونم مدیریتش کنم.
وقتی همکار عزیز و همکار جان در مورد ساعتی که صبح میرم شرکت و وقتی که میام بیرون و زود و دیر شدنش شوخی می‌کنن، دل‌آشوبه می‌گیرم.
وقتی می‌رسم خونه و مامان میگه دیر کردی، دل‌آشوبه می‌گیرم. حتی وقتی چیزی نمیگه هم.
وقتی می‌رسم خونه و کمتر از سه ساعت تا زمان خوابم وقت دارم، دل‌آشوبه می‌گیرم.
گمونم باید با خودم و بقیه صحبت کنم...
و وقتی می‌نویسم، آروم‌تر میشم.
دو ساعت و نیم برای لباس پوشیدن و خشک کردن موهام، میوه و غذا خوردن و جمع و جور کردن و خوابیدن وقت دارم. شت. برم دیگه

No comments:

Post a Comment