یک. از نشستن خسته شده بودم. بلند شدم وایستادم، گوشی رو گرفتم دستم و سری به اینستا زدم. اتاق خالی بود، یا مرخصی بودن، یا اتاق دیگهای. داشتم ویدیوی شاهینمانگ بعد از اعدام نوید افکاری رو میدیدم که یه صدای سلام شنیدم. تا سرم رو بیارم بالا و بخوان تحلیل کنم این صدا و تصویر زیر ماسک برای کیه، رسیده بود به میزم. دوست پسر سابقم بود. میدونستم آمار داره که کجا مستقریم. از بیدروپیکری اینجا استفاده کرده بود و بعد هم بخت باهاش یار بود، هم در اتاق باز بود، هم هیچکس تو اتاق نبود، سرش رو انداخته بود اومده بود تو. جواب سلامش رو دادم. پرسید خوبی؟ گفتم خوبم. پرسید دانشگاه خوبه؟ گفتم خوبه. گفت مزاحم شدم! گفتم خواهش میکنم. گفت اومدم سر بزنم، حالی بپرسم. احتمالا چیزی نگفتم. گفت مزاحم نمیشم. خداحافط. گفتم خداحافظ. و رفت.
شاید یکی دو جمله دیگه هم گفت که یادم نمیاد. از لحظهای که دیدمش، ضربان قلبم سریع بالا رفت و حداقل 130-140تا بود. مغزم کار نمیکرد، چیزی نمیتونستم بگم و از اینکه این آدم اینطور تو اتاقم ظاهر شده بود شوکه و عصبانی بودم.
تا چندین دقیقه بعد رفتنش قلبم تند میزد. کمکم مغزم شروع کرد کار کردن. تازه به ذهنم میرسید چه چیزهایی باید بهش میگفتم و از اینکه جواب دندانشکنی بهش ندادم، از اینکه خوردش نکردم ناراحت میشدم.
دو. از روزی که محل کارمون عوض شد و رفتیم جای جدید، منتظر بودم که یه روز ببینمش. میدونستم که این اتفاق میافته. این رو هم به عنوان یه اصل تو زندگیام پذیرفتهام که اتفاقات همیشه وقتی انتظارشون رو نداری میافتن. به شکلهای مختلف و موقعیتهای مختلفی که ممکن بود ببینمش هم فکر کرده بودم حتی. اما... اما تو هیچ کدوم از تصوراتم قرار نبود از اتاقم سر در بیاره. بی اطلاع من، بیاجازه.
سه. یادم اومد حسی رو که با ورودش به اتاقم بهم دست داد، چهار سال پیش تجربه کرده بودم. وقتی یه موتوری خیلی راحت گوشی رو از دستم گرفت و رفت. اون موقع هم هیچی نتونستم بگم. صدام در نمیاومد، مغزم کار نمیکرد و قلبم تند میزد. از اینکه اینطور به حریم شخصیام تعرض شده بود، شوکه و عصبانی بودم. اون موقع هم دقیقا همین حسوحال رو تجربه کرده بودم. امروز هم بیشترین چیزی که اذیتم کرد، ورودش به حریم شخصیام بود. اینکه یهو تا اونطرف میزم اومده نزدیک. جایی که برای منه و من باید تعیین کنم کی واردش میشه یا نمیشه.
اینکه کسی که نزدیکترین بوده به حریم جان و تنت، اینقدر غریبه شده که فقط همین که تو محیط امن کارت نزدیکت میشه، حس میکنی به حریمت تعرض کرده، حس مشترک با یه دزد غریبه ایجاد میکنه خیلی عجیبه... اما خوشحالم که همینقدر غریبه است برام.