Saturday, April 27, 2019

مسخره است...

حال این روزهام همین‌قدر مسخره است که چهارشنبه شب با یک حال خوش داشتم فکر می‌کردم چقدر حالم خوبه و چقدر امیدوارم و حتی با این همه چیزی که احساس می‌کنم در مورد خودم نمی‌دونم اوکی‌ام و به فاصله دو روز، از دیشب حالم بده و ناامیدم و حس هیچ‌کاری رو ندارم و فقط دلم می‌خواد یک‌جوری مطمئن بشم این روزها می‌گذره و کنترل اوضاع رو می‌تونم بگیرم دستم...
همین‌قدر مسخره

Wednesday, April 24, 2019

به تماشای دیپرشن

اگه پنج سال پیش کسی بهم می‌گفت یک روزی می‌رسه که می‌شینم درباره افسردگی مطالعه می‌کنم تا بفهمم چطوری به خودم کمک کنم، نه دوست پسر یا کس دیگه، احتملا می‌خندیدم و بهش می‌گفتم احتمالا منو نمی‌شناسه. حتی پنج سال هم نه، یک سال پیش وقتی پست های هدا رو می‌خوندم که درباره افسردگی می‌نوشت، برام مفهومی دور داشت و نمی‌تونستم به خودم نزدیک احساسش کنم.
اما خب خیلی از اتفاقات این روزها، خیلی از حس‌ها و تجربه‌های الان، آدم بزرگ بودن، با اونچه فکر می‌کردم تفاوت داره. حالا نزدیک دو ماهه که کشف کردم حالم به طور غیرطبیعی خوب نیست. رو یه سری از افکار منفی‌ام دقیق شدم و فهمیدم طبیعی نیستن و باید براشون کمک بگیرم. گرچه قبول کردن اینکه افسردگی/اضطراب دارم خیلی سخت بود، اما اونقدر اذیت شده بودم که فقط فهمیدن اینکه فکرم این روزا بایاس داره و همه حرف‌های تلخی که به خودم می‌گم درست نیستن، آرامش‌بخش بود. به قدری با خودم نامهربون بودم که باور کردن افسردگی/اضطراب درد کمتری داشت تا باور کردن حسی که به خودم داشتم. همین شد که با روی گشاده واقعیت رو پذیرفتم و سعی کردم باهاش روبه‌رو بشم. حالا دارم اطلاعاتم رو درباره افسردگی و اضطراب بیشتر می‌کنم و در کنارش آگاهی‌ام رو نسبت به حس‌ها و فکرهام بالا می‌برم.  کمک‌کننده است. حتی گاهی جالبه. می‌تونم به خودم رودست بزنم. چند روز پیش حالم خوب بود، مودم پایین نبود و اضطراب نداشتم. یهو به خودم اومدم دیدم دارم به خودم می‌گم: «تو هیچیت نیست. الکی افسردگی رو بهونه کردی از زیر کارها و مسئولیتات در بری...» فکر زیرکانه‌ای بود. می‌تونست حال خوبم رو بد کنه و بهم عذاب وجدان بده. پی بردن بهش اثرش رو کامل خنثی نکرد اما باعث شد کمتر باورش کنم.
خلاصه، این روزها اگر یادم باشه یه جایی بیرون از گود می‌شینم افکارم رو زیر نظر می‌گیرم و سعی می‌کنم منفی‌هاش رو شناسایی و غربال کنم. راستش هنوز اونقدری بلد نیستم که بتونم بگردم دنبال ریشه‌شون و عاملشون رو پیدا کنم.

کاش بنویسم.

نمی‌دونم چون بلاگ نمی‌نویسم احساس تنهایی می‌کنم، یا چون احساس تنهایی می‌کنم یادم افتاده خیلی وقته بلاگ نمی‌نویسم...
پر از حرفم. پر از حرفم و هنوز نمی دونم چرا فکر می‌کنم کسی نیست که حرفامو بهش بگم. دوست دارم بنویسم و خونده بشه. دلم برای دوران اوج وبلاگ‌نویسی تنگ شده. اون وقتی که پرسونال بلاگ یه تایتل نوشته شده زیر آی‌دی‌های اینستاگرام نبود.

پ.ن. آخرین پست اینجا مربوط به بیشتر از یکسال قبله و نوشته بودم «شاید نوشتن راز بقای من‌ه» حرف درستی بود گمونم. کاش عمل می‌کردم بهش