اگه پنج سال پیش کسی بهم میگفت یک روزی میرسه که میشینم درباره افسردگی مطالعه میکنم تا بفهمم چطوری به خودم کمک کنم، نه دوست پسر یا کس دیگه، احتملا میخندیدم و بهش میگفتم احتمالا منو نمیشناسه. حتی پنج سال هم نه، یک سال پیش وقتی پست های هدا رو میخوندم که درباره افسردگی مینوشت، برام مفهومی دور داشت و نمیتونستم به خودم نزدیک احساسش کنم.
اما خب خیلی از اتفاقات این روزها، خیلی از حسها و تجربههای الان، آدم بزرگ بودن، با اونچه فکر میکردم تفاوت داره. حالا نزدیک دو ماهه که کشف کردم حالم به طور غیرطبیعی خوب نیست. رو یه سری از افکار منفیام دقیق شدم و فهمیدم طبیعی نیستن و باید براشون کمک بگیرم. گرچه قبول کردن اینکه افسردگی/اضطراب دارم خیلی سخت بود، اما اونقدر اذیت شده بودم که فقط فهمیدن اینکه فکرم این روزا بایاس داره و همه حرفهای تلخی که به خودم میگم درست نیستن، آرامشبخش بود. به قدری با خودم نامهربون بودم که باور کردن افسردگی/اضطراب درد کمتری داشت تا باور کردن حسی که به خودم داشتم. همین شد که با روی گشاده واقعیت رو پذیرفتم و سعی کردم باهاش روبهرو بشم. حالا دارم اطلاعاتم رو درباره افسردگی و اضطراب بیشتر میکنم و در کنارش آگاهیام رو نسبت به حسها و فکرهام بالا میبرم. کمککننده است. حتی گاهی جالبه. میتونم به خودم رودست بزنم. چند روز پیش حالم خوب بود، مودم پایین نبود و اضطراب نداشتم. یهو به خودم اومدم دیدم دارم به خودم میگم: «تو هیچیت نیست. الکی افسردگی رو بهونه کردی از زیر کارها و مسئولیتات در بری...» فکر زیرکانهای بود. میتونست حال خوبم رو بد کنه و بهم عذاب وجدان بده. پی بردن بهش اثرش رو کامل خنثی نکرد اما باعث شد کمتر باورش کنم.
خلاصه، این روزها اگر یادم باشه یه جایی بیرون از گود میشینم افکارم رو زیر نظر میگیرم و سعی میکنم منفیهاش رو شناسایی و غربال کنم. راستش هنوز اونقدری بلد نیستم که بتونم بگردم دنبال ریشهشون و عاملشون رو پیدا کنم.