امروز درست قبل از جلسه تراپی یا دقیقتر بخواهم بگویم در آخرین دستشویی قبل از تراپی داشتم فکر میکردم من اگر افسردگی هم بگیرم، افسردگی با کارکرد بالا یا High function depression میگیرم. همه کارهایم را میکنم و افسرده هم هستم.
اصلا اندر مسأله هایفانکشنالیتی حکایت همین بس که به تراپیستم گفتم کل شهریور را خانهام و کسی را نمیبینم که روانم التیام بیابد و او هم تأیید کرد. بعد از جلسه یادم افتاد شب قبلش در یادداشتهای روزانهام داشتم حساب میکردم هرروز 12 ساعت میتوانم برای یادگیری برنامهنویسی و کارهای اپلای و ورزش و یک فیلم وقت بگذارم و بعد هی حساب میکردم کم نیست؟ 7 ساعت هم که میخوابم، هنوز 5 ساعت دیگر میماند که 3 ساعت هم اگر بگذارم برای غذا خوردن و کارهای خانه، باز دو ساعتی وقت دارم. چطور پرش کنم؟
جمله عنوان پست را یک سال پیش بعد از اینکه در خیابان خفتم کردند نوشتم روی عکس منظرهای و گذاشتم بکگراند گوشیام که هربار ببینم و یادم بیفتد که باید بگذارم ترس و خشم و غم بیاید، وجودم را پر کند و هرچقدر خواست بماند و خودش بگذرد، وگرنه heal نمیشود. حالا هم گمانم باید دوباره بگذارمش بکگراند گوشی.
پ.ن چرا معیار مینویسم؟