یک.
گفت تو همیشه خودت رو مشغول میکنی که از اون خلأ درونت فرار کنی، از اون احساس تنهایی که تو رابطهات هم حسش میکردی. از اون احساسی که باعث شده بود تو نوجوونی یه برادر خیالی داشته باشی. الان هم خودت رو با امتحان و مهاجرت مشغول کردی. مهاجرت رو گفت یا نگفت نمیدونم، ولی امتحان رو گفت و منظورش امتحانای مهاجرت بود و من دردم گرفت. خیلی دردم گرفت. نه از اینکه گفت تنهام، این رو قبلا هم گفته بود. اولین جلسهای که رفتم پیشش که اولین مواجههام با تراپی هم بود، جمعبندی آخرش این بود که تو تنهایی. دردم گرفت چون برای فرار از تنهایی، خودم رو به هرچیزی که مشغول بکنم، اون مهاجرت نیست. پارسال رفیقی داشتم که همخونهام بود و یه قدم جلوتر از من مسیر مهاجرت رو میرفت و من هم ازش یاد میگرفتم و هم همراه بود و پارتنری هم داشتم که فکر میکردم با هم میریم. حالا رفیقم از ایران رفته و پارتنرم از زندگیام و اگه بخوام از تنهایی فرار کنم، باید کارهای مهاجرت رو ببوسم بذارم کنار، چون هر لحظهاش تنهایی رو به رخم میکشه. پروسه مهاجرت برام سخت و رنجآوره و از اینکه اینقدر این رو نمیدونه یا میدونه، اما میخواد ازش استفاده کنه دردم گرفت.
دو.
میگم میخواد ازش استفاده کنه، چون از جلسه پیش دیگه برام محرز شد که تراپیستم باهام بیرحم شده. دو سه ماهی هست که بهش فکر میکنم و شوخی و جدی به دوستام هم گفته بودم، اما به خودش نگفته بودم. رفتارش مثل اون پدر و مادرهاییه که چندبار یه چیزی رو به بچهشون گفتهن، نصیحتطور، بعد که اثر نکرده، ادبیاتشون رو عوض کردن. از اونا که نیشدار حرف میزنن بلکه بهش بربخوره! تراپیستم چندوقته طوری واقعیتهای تلخ رو بیمهابا میکوبه تو صورتم که انگار بدش نمیاد یه خورده هم دردم بگیره. نتیجه هم داده.
سه.
از فردای جلسه تا الان، تا مغز استخونم احساس تنهایی میکنم. طوری روانم به هم ریخته که نمیتونم جمعش بکنم. اتفاقات و خبرهای دور و بر هم چیزی کم نذاشتن که حسم رو تقویت بکنن. هرچی فکر میکنم میبینم تا حالا اینقدر حالم بد نبوده.
و اون چیزی که حالم رو خیلی بدتر میکنه، خراب شدن حسم به جلسه و تراپیستمه. حالا دیگه میترسم آسیبپذیرترین نسخه خودم رو ببرم تو اتاق درمان، از قضاوتش و حرفهای گوشهدارش میترسم. بعد اینکه از تراپی نتیجه میگیری و بهش عادت میکنی، تو روزای بدت، هرچقدر هم که همهچیز به فاک باشه، خیالت راحته هرچیزی هم به هم بریزه، هنوز یک نفر و یک جا هست که امنه، میشه روش حساب کرد و قرار نیست اتفاقات محیطت، اون رو تغییر بده. من ولی الان تو سختترین دوره زندگیام، انگار یهو اون محیط امن رو از دست دادهم. عمیقا روش حساب کرده بودم و یهو فهمیدم حسم دیگه اونی که باید نیست... تو سوگ یه رابطه خیلی مهم و ارزشمندم...
چهار.
«ما از این هستی ده روزه به جان آمده ایم...» این یه مصرع از روز تولدم رو زبونمه. فکر میکنم همه از احساس پوچی و بیهودگی میرن پیش تراپیست. من با حال خوش رفتم و تراپی به این نقطه رسونددم!