Tuesday, September 15, 2020

چه خوب که برام غریبه شدی

یک.  از نشستن خسته شده بودم. بلند شدم وایستادم، گوشی رو گرفتم دستم و سری به اینستا زدم. اتاق خالی بود، یا مرخصی بودن، یا اتاق دیگه‌ای. داشتم ویدیوی شاهین‌مانگ بعد از اعدام نوید افکاری رو می‌دیدم که یه صدای سلام شنیدم. تا سرم رو بیارم بالا و بخوان تحلیل کنم این صدا و تصویر زیر ماسک برای کیه، رسیده بود به میزم. دوست پسر سابقم بود. می‌دونستم آمار داره که کجا مستقریم. از بی‌دروپیکری اینجا استفاده کرده بود و بعد هم بخت باهاش یار بود، هم در اتاق باز بود، هم هیچ‌کس تو اتاق نبود، سرش رو انداخته بود اومده بود تو. جواب سلامش رو دادم. پرسید خوبی؟ گفتم خوبم. پرسید دانشگاه خوبه؟ گفتم خوبه. گفت مزاحم شدم! گفتم خواهش می‌کنم. گفت اومدم سر بزنم، حالی بپرسم. احتمالا چیزی نگفتم. گفت مزاحم نمی‌شم. خداحافط. گفتم خداحافظ. و رفت.

شاید یکی دو جمله دیگه هم گفت که یادم نمیاد. از لحظه‌ای که دیدمش، ضربان قلبم سریع بالا رفت و حداقل 130-140تا بود. مغزم کار نمی‌کرد، چیزی نمی‌تونستم بگم و از اینکه این آدم اینطور تو اتاقم ظاهر شده بود شوکه و عصبانی بودم.

تا چندین دقیقه بعد رفتنش قلبم تند می‌زد. کم‌کم مغزم شروع کرد کار کردن. تازه به ذهنم می‌رسید چه چیزهایی باید بهش می‌گفتم و از اینکه جواب دندان‌شکنی بهش ندادم، از اینکه خوردش نکردم ناراحت می‌شدم.

دو. از روزی که محل کارمون عوض شد و رفتیم جای جدید، منتظر بودم که یه روز ببینمش. می‌دونستم که این اتفاق می‌افته. این رو هم به عنوان یه اصل تو زندگی‌ام پذیرفته‌ام که اتفاقات همیشه وقتی انتظارشون رو نداری می‌افتن. به شکل‌های مختلف و موقعیت‌های مختلفی که ممکن بود ببینمش هم فکر کرده بودم حتی. اما... اما تو هیچ کدوم از تصوراتم قرار نبود از اتاقم سر در بیاره. بی اطلاع من، بی‌اجازه.

سه. یادم اومد حسی رو که با ورودش به اتاقم بهم دست داد، چهار سال پیش تجربه کرده بودم. وقتی یه موتوری خیلی راحت گوشی رو از دستم گرفت و رفت. اون موقع هم هیچی نتونستم بگم. صدام در نمی‌اومد، مغزم کار نمی‌کرد و قلبم تند می‌زد. از اینکه این‌طور به حریم شخصی‌ام تعرض شده بود، شوکه و عصبانی بودم. اون موقع هم دقیقا همین حس‌وحال رو تجربه کرده بودم. امروز هم بیشترین چیزی که اذیتم کرد، ورودش به حریم شخصی‌ام بود. اینکه یهو تا اون‌طرف میزم اومده نزدیک. جایی که برای منه و من باید تعیین کنم کی واردش می‌شه یا نمی‌شه. 

اینکه کسی که نزدیک‌ترین بوده به حریم جان و تنت، این‌قدر غریبه شده که فقط همین که تو محیط امن کارت نزدیکت می‌شه، حس می‌کنی به حریمت تعرض کرده، حس مشترک با یه دزد غریبه ایجاد می‌کنه خیلی عجیبه... اما خوشحالم که همین‌قدر غریبه است برام.

Saturday, August 8, 2020

یک. دم بیرون اومدن از شرکت، آ یه شوخی کرد درباره اینکه محل کارمون منتقل می‌شه پردیس. سریع با نارضایتی گفتم نه، نمی‌خوام. حرف رو کشوند به اینجا که خب خونه می‌گیری. تا حالا به این فکر کردی خونه مستقل بگیری؟ در اومدم که من دو سال دیگه می‌خوام از ایران برم، اون موقع زندگی مستقل رو تجربه می‌کنم. گفت اون موقع می‌شه 30 سالت، مایندستت فرق می‌کنه دیگه...

دو. نوروز 95 بود. چین بودیم. تو شانگهای منتظر اتوبوس وایستاده بودیم و بابا داشت سعی می‌کرد قانعم کنه، الان خونه مستقل گرفتن من منطقی نیست، چون یه سریا اگه بفهمن در حالی که خونه مادر و پدرم تهرانه، خونه مجردی دارم، فکر بد می‌کنن. قانع نمی‌شدم. دلم می‌خواست تنها و مستقل زندگی کنم.

سه. از وقتی آ اون حرف رو زد دارم فکر می‌کنم چی شد؟ چی تغییر کرد که الان دیگه نمی‌خوام تو خونه مستقل زندگی کنم؟

یه مدت طولانی فکر کرده بودم نمی‌تونم. فکر بیخودی هم نبود. هزینه زندگی تو تهران بالاست و من هم حقوقی نداشتم. خیلی هنر کردم هزینه‌های خودم رو مدیریت کردم و حداقل اگه خونه مشترک بود، اقتصادی مستقل بودم. واقعیت اینه که تا وقتی آ نگفت خب می‌تونی با یک نفر شریک بشی و ماهی 2 میلیون اجاره بدی، به اینکه می‌شه و می‌تونم از پسش بربیام فکر نکرده بودم.

اما سوال اینه چرا بهش فکر نکرده بودم؟ چرا «من» بهش فکر نکرده بودم؟


Thursday, July 30, 2020

تنهایی

تو طول هفته، اینستاگرام رو لاگ‌اوت می‌کنم. به نظرم اینطوری از زمانم بهتر استفاده می‌کنم. اما وقت‌هایی مثل این هفته که در طول هفته چندبار تو روزهای هفته لاگین می‌کنم و یه بار بالا و پایین می‌کنم و میام بیرون یا آخر هفته که لاگین می‌کنم، ده‌باره و صدباره بدون اینکه هدف خاصی داشته باشم، اینستا رو باز می‌کنم و بالا پایین می‌کنم، یادم می‌افته که چقدر تنهام.
برای من چک کردن اینستاگرام عادت نیست، یعنی دیگه نیست. همین الان هم وقتی باز می‌کنم دلم نمی‌خواد استوری‌ها رو ببینم، صفحه فید که باز می‌شه، چند ثانیه نگاهش می‌کنم و میام بیرون. رفتارم از سر تنهاییه. دنبال گفتگو می‌گردم. دنبال کسی که باهاش صحبت کنم... ارتباطم تا حد زیادی محدود شده به روابط کاری. همکارهام رو می‌بینم، با هم خوبیم، هم تو کار و هم تو دوستی. اما آخر هفته‌هایی که نیستن، کس دیگه‌ای هم نیست که باهاش حرف بزنم. یا کسی نیست که باهاش در مورد همکارهام حرف بزنم. دو تا دوست نزدیک هستن که ماهی یه بار می‌بینمشون و گاهی حتی حس می‌کنم اونها هم دارن ازم دور می‌شن و چندتا دوست دورتر که یک ساله از نزدیک ندیدمشون و خیلی هم باهاشون صحبت نمی‌کنم...
دارم زندگی‌ای که دوست دارم رو زندگی می‌کنم، اما فقط تو بعد کاری زندگی...

Monday, July 20, 2020

نوشتن به منزله تراپی

تا وقتی سر کارم خوبم. مشکلی نیست. حالم خوبه، روی برنامه‌ام. انرژی‌ام اوکیه. بعد که می‌رم خونه همه‌چی به هم می‌ریزه. عصبانی‌ام، کلافه‌ام، بی‌حوصله‌ام، رو برنامه نیستم...
اینکه چند ساعت می‌مونم تو آشپزخونه به شستن و جمع کردن و در نهایت همه تلاشم مذبوحانه و بی‌نتیجه به نظر می‌رسه کلافه‌ام می‌کنه. نمی‌دونم اگه بخوام یه روزی تنها زندگی کنم یا یه دوره طولانی‌تر از یکی  دوهفته‌ای که مامان سفره بخوام آشپزخونه رو مدیریت کنم چیکار می‌کنم، چه حالی می‌شم! احتمالا دچار پرخاشگری بشم! دیشب هم داشتم به همین فکر می‌کردم. فکر کرده بودم اگه یه وقت، خدایی نکرده (فکرش اونقدر ترسناکه که نمی‌تونم اینو نگم) مامان فوت کنه، هرروزی که بخوام وایستم تو آشپزخونه اونقدر کلافه می‌شم که کل غم نبودنش از نو خراب می‌شه سرم، غصه‌ام کم نمی‌شه. بعد سعی کرده بودم فکرش رو از ذهنم بیرون کنم و بگم اون موقع عادت می‌کنم یا یه طور دیگه‌ای مدیریتش می‌کنم.
و عصبانیتم از دست بابا و کارهایی که باید بکنه و نمی‌کنه و کارهایی که نباید بکنه و می‌کنه هرروز، به ویژه وقتی مامان نیست بیشتر و بیشتر می‌شه. عصبانیتم بیشتر می‌شه و به موازاتش ناراحتم از اینکه رابطه‌ام باهاش به خوبی بچگی‌هام نیست بیشتر و بیشتر می‌شه. و این اونقدر ادامه پیدا کرد که امروز حتی سر کال هم خوب نیستم...
صبح معطلم کرد. باید می‌موندم تا با باتری ماشینم، باتری ماشین خودش رو راه بندازه و با اینکه می‌تونست بیاد اون رو درست کنه من بتونم راه بیفتم و بعد برگرده بالا صبحونه بخوره، صبر کرد صبحونه‌اش رو خورد و موهاش رو سشوار کشید و بعد حاضر شد. بعد هم که سوییچ ماشینش رو پیدا نمی‌کرد! تو آسانسور بهش گفتم وقتی خدا نظم و هوش و حواس تقسیم می‌کرد، شما دستشویی بودی... نگام کرد، گفت آدم به باباش اینجوری می‌گه؟ باشه! نفهمیدم جدی گفت یا نه! گفتم راست می‌گم دیگه... بعد فکر کردم از قسمت دستشویی بودی ناراحت شده یعنی؟ یادم افتاد گفتم هوش و حواس، ولی منظورم حواس‌پرتی بود. بابا باهوشه، منظورم IQ نبود. یعنی از این ناراحت شده بود؟ نمی‌دونم! می‌دونم از دستش عصبانی‌ام و این داره روی رابطه‌ام با اون و حال خودم بدجوری اثر می‌ذاره...
برم وقت بگیرم برای تراپی...