Wednesday, November 15, 2023

ما از این هستی ده‌روزه به جان آمده‌ایم

 یک. 

گفت تو همیشه خودت رو مشغول می‌کنی که از اون خلأ درونت فرار کنی، از اون احساس تنهایی که تو رابطه‌ات هم حسش می‌کردی. از اون احساسی که باعث شده بود تو نوجوونی یه برادر خیالی داشته باشی. الان هم خودت رو با امتحان و مهاجرت مشغول کردی. مهاجرت رو گفت یا نگفت نمی‌دونم، ولی امتحان رو گفت و منظورش امتحانای مهاجرت بود و من دردم گرفت. خیلی دردم گرفت. نه از اینکه گفت تنهام، این رو قبلا هم گفته بود. اولین جلسه‌ای که رفتم پیشش که اولین مواجهه‌ام با تراپی هم بود، جمع‌بندی آخرش این بود که تو تنهایی. دردم گرفت چون برای فرار از تنهایی، خودم رو به هرچیزی که مشغول بکنم، اون مهاجرت نیست. پارسال رفیقی داشتم که هم‌خونه‌ام بود و یه قدم جلوتر از من مسیر مهاجرت رو می‌رفت و من هم ازش یاد می‌گرفتم و هم همراه بود و پارتنری هم داشتم که فکر می‌کردم با هم می‌ریم. حالا رفیقم از ایران رفته و پارتنرم از زندگی‌ام و اگه بخوام از تنهایی فرار کنم، باید کارهای مهاجرت رو ببوسم بذارم کنار، چون هر لحظه‌اش تنهایی رو به رخم می‌کشه. پروسه مهاجرت برام سخت و رنج‌آوره و از اینکه اینقدر این رو نمی‌دونه یا می‌دونه، اما می‌خواد ازش استفاده کنه دردم گرفت.

دو.

می‌گم می‌خواد ازش استفاده کنه، چون از جلسه پیش دیگه برام محرز شد که تراپیستم باهام بی‌رحم شده. دو سه ماهی هست که بهش فکر می‌کنم و شوخی و جدی به دوستام هم گفته بودم، اما به خودش نگفته بودم. رفتارش مثل اون پدر و مادرهاییه که چندبار یه چیزی رو به بچه‌شون گفته‌ن، نصیحت‌طور، بعد که اثر نکرده، ادبیاتشون رو عوض کردن. از اونا که نیش‌دار حرف می‌زنن بلکه بهش بربخوره! تراپیستم چندوقته طوری واقعیت‌های تلخ رو بی‌مهابا می‌کوبه تو صورتم که انگار بدش نمیاد یه خورده هم دردم بگیره. نتیجه هم داده.

سه. 

از فردای جلسه تا الان، تا مغز استخونم احساس تنهایی می‌کنم. طوری روانم به هم ریخته که نمی‌تونم جمعش بکنم. اتفاقات و خبرهای دور و بر هم چیزی کم نذاشتن که حسم رو تقویت بکنن. هرچی فکر می‌کنم می‌بینم تا حالا اینقدر حالم بد نبوده.

و اون چیزی که حالم رو خیلی بدتر می‌کنه، خراب شدن حسم به جلسه و تراپیستمه. حالا دیگه می‌ترسم آسیب‌پذیرترین نسخه خودم رو ببرم تو اتاق درمان، از قضاوتش و حرف‌های گوشه‌دارش می‌ترسم. بعد اینکه از تراپی نتیجه می‌گیری و بهش عادت می‌کنی، تو روزای بدت، هرچقدر هم که همه‌چیز به فاک باشه، خیالت راحته هرچیزی هم به هم بریزه، هنوز یک نفر و یک جا هست که امنه، می‌شه روش حساب کرد و قرار نیست اتفاقات محیطت، اون رو تغییر بده. من ولی الان تو سخت‌ترین دوره زندگی‌ام، انگار یهو اون محیط امن رو از دست داده‌م. عمیقا روش حساب کرده بودم و یهو فهمیدم حسم دیگه اونی که باید نیست... تو سوگ یه رابطه خیلی مهم و ارزشمندم... 

چهار.

«ما از این هستی ده روزه به جان آمده ایم...» این یه مصرع از روز تولدم رو زبونمه. فکر می‌کنم همه از احساس پوچی و بیهودگی می‌رن پیش تراپیست. من با حال خوش رفتم و تراپی به این نقطه رسونددم!

Sunday, August 27, 2023

You can't heal what you don't let yourself feel

 امروز درست قبل از جلسه تراپی یا دقیق‌تر بخواهم بگویم در آخرین دستشویی قبل از تراپی داشتم فکر می‌کردم من اگر افسردگی هم بگیرم، افسردگی با کارکرد بالا یا High function depression می‌گیرم. همه کارهایم را می‌کنم و افسرده هم هستم.

تقریبا تمام جلسه را گریه کردم. با جمله «حالم خیلی بده» شروع کردم، کمی بغضم را نگه داشتم و از یک جایی ولش کردم و بقیه جلسه را گریه کردم. بعد از جلسه هم تا چند دقیقه‌ای گریه می‌کردم. بعد یاد همان فکر افسردگی افتادم، دیدم این هم بخشی از همان های‌فانکشنالیتی است. حالم بد است، این را از فکرها و احساساتم می‌فهمم. اما وقتم را برای اینکه توی آن احساسات غرق شوم و کامل تجربه‌شان کنم نمی‌گذارم. انگار در لیست کارهایم، آن یک ساعت جلسه تراپی دو هفته یک‌بار را گذاشته‌ام برای اینکه با حال بدم از نزدیک مواجه شوم. انگار آنجا وقت بدحالی و گریه کردن است، اما بیشتر از آن زیادی می‌شود و وقت ندارم.
اشتباه می‌کنم، می‌دانم. تراپیستم هم همین را خواهد گفت.

اصلا اندر مسأله های‌فانکشنالیتی حکایت همین بس که به تراپیستم گفتم کل شهریور را خانه‌ام و کسی را نمی‌بینم که روانم التیام بیابد و او هم تأیید کرد. بعد از جلسه یادم افتاد شب قبلش در یادداشت‌های روزانه‌ام داشتم حساب می‌کردم هرروز 12 ساعت می‌توانم برای یادگیری برنامه‌نویسی و کارهای اپلای و ورزش و یک فیلم وقت بگذارم و بعد هی حساب می‌کردم کم نیست؟ 7 ساعت هم که می‌خوابم، هنوز 5 ساعت دیگر می‌ماند که 3 ساعت هم اگر بگذارم برای غذا خوردن و کارهای خانه، باز دو ساعتی وقت دارم. چطور پرش کنم؟ 

جمله عنوان پست را یک سال پیش بعد از اینکه در خیابان خفتم کردند نوشتم روی عکس منظره‌ای و گذاشتم بک‌گراند گوشی‌ام که هربار ببینم و یادم بیفتد که باید بگذارم ترس و خشم و غم بیاید، وجودم را پر کند و هرچقدر خواست بماند و خودش بگذرد، وگرنه heal نمی‌شود. حالا هم گمانم باید دوباره بگذارمش بک‌گراند گوشی.


پ.ن چرا معیار می‌نویسم؟

Monday, August 21, 2023

روان با سوختگی درجه دو

 مجموعه ویدیوی «احساسات چگونه کار می‌کنند؟» یک قسمت دارد به نام درد هیجانی و آسیب‌پذیری. حرفش این است که یک وقت‌هایی اتفاقی برایمان می‌افتد که روانمان زخمی می‌شود، دچار جراحت روانی می‌شویم و دلمان می‌خواهد از دیگران فاصله بگیریم. اتفاقا، واکنش مراقبت‌کننده و درستی هم هست. شبیه پوست سوخته با درجه سوختگی بالا که حساسیتش بالا رفته و هر لمس سطحی و آرامی هم برایش دردناک است، روان آدمی هم بعد از تروما، بعد از زخم روانی، نسبت به هر اتفاقی، آسیب‌پذیر می‌شود. فاصله گرفتن از دیگران، راه سالمی است که از روانمان تا زمانی که زخمش کمی التیام بیابد مراقبت کنیم.

این روزها در چنین حالی‌ام. آسیب‌پذیر، با آستانه تحمل پایین. تجربه کمترین سطح احساسات ناخوشایند برایم به شدت آزاردهنده است. اینستاگرام را لاگ‌اوت کرده‌ام، پیگیری اخبار را برای اولین‌بار کنار گذاشته‌ام و حتی بی‌صبرانه منتظرم فردا بروم لپ‌تاپ شرکت را تحویل بدهم تا دیگر همکارهایم را هم نبینم. تغییر خاصی در هیچ‌کدام اینها اتفاق نیفتاده. کسی با نیت آزاردن من پست یا استوری نمی‌گذارد. اخبار به همان اندازه قبل سیاه است. همکارانم مثل همیشه سعی می‌کنند حامی و هم‌دل باشند، منتها حرف‌های با محبتشان این حس را بهم می‌دهد که ساده یا بی‌تجربه فرضم کرده‌اند یا حداقل حرفم را نمی‌فهمند.

این یک ماه بیکاری در شهریور فرصت خیلی خوبی است برای اینکه در غار تنهایی‌ام بمانم و از زخم‌های روانم مراقبت کنم تا کمی التیام یابند. این روزها آن‌قدری که تعامل با آدم‌ها برایم سخت است، تنها بودن و انجام امور روزمره سخت نیست. همین برایم نشانه‌ای است که نامش را افسردگی نگذارم. این‌طور نیستم که دلم بخواهد در تخت بمانم و هیچ کاری نکنم. هدف و برنامه‌ام در ذهنم روشن است. قصد ندارم یک ماه تعطیلی‌ام را به بطالت بگذرانم. برعکس، حالا که می‌دانم پناه گرفتن در غار تنهایی، رفتار درست و سالمی است، می‌خواهم بی که تلاشی برای رفتن به جمع بکنم، از وقت‌های معاشرت هم برای کارهای مفیدتر استفاده بکنم.

Friday, February 26, 2021

فانتزی

 سفر باشم. پرتغال، اسپانیا یا آرژانتین، با دوستی نه خیلی نزدیک، نه خیلی دور.

فستیوال شاد پرسروصدایی برپا باشد، پر از رنگ و رقص و موسیقی. تمام روز را در شهر بگردیم. بخوانیم، برقصیم، بخندیم. سرخوش باشیم، اما نه آن‌قدر مست که لحظه‌ها یادمان نماند.

آخر شب که خیابان‌ها خلوت‌تر شد، وقتی صدای موسیقی در پس‌زمینه از محله‌های دور به گوش می‌رسید، میان خنده و اندک سرخوشی مانده، شرم خاموش بینمان را فراموش کنیم. از دوست داشتنی که مدتی است مزه‌مزه‌اش می‌کنیم و در فکرمان است بگوییم. از فهمیدن اینکه حسمان مشترک بوده و از آسودگی برافتادن این پرده، قند در دلمان آب شود. در کلبه‌ای، آپارتمان کوچکی یا حتی ساحلی، خوشحال، آرام و هیجان‌زده با هم بخوابیم و صبح، در آغوش هم، بیدار شویم.

Tuesday, September 15, 2020

چه خوب که برام غریبه شدی

یک.  از نشستن خسته شده بودم. بلند شدم وایستادم، گوشی رو گرفتم دستم و سری به اینستا زدم. اتاق خالی بود، یا مرخصی بودن، یا اتاق دیگه‌ای. داشتم ویدیوی شاهین‌مانگ بعد از اعدام نوید افکاری رو می‌دیدم که یه صدای سلام شنیدم. تا سرم رو بیارم بالا و بخوان تحلیل کنم این صدا و تصویر زیر ماسک برای کیه، رسیده بود به میزم. دوست پسر سابقم بود. می‌دونستم آمار داره که کجا مستقریم. از بی‌دروپیکری اینجا استفاده کرده بود و بعد هم بخت باهاش یار بود، هم در اتاق باز بود، هم هیچ‌کس تو اتاق نبود، سرش رو انداخته بود اومده بود تو. جواب سلامش رو دادم. پرسید خوبی؟ گفتم خوبم. پرسید دانشگاه خوبه؟ گفتم خوبه. گفت مزاحم شدم! گفتم خواهش می‌کنم. گفت اومدم سر بزنم، حالی بپرسم. احتمالا چیزی نگفتم. گفت مزاحم نمی‌شم. خداحافط. گفتم خداحافظ. و رفت.

شاید یکی دو جمله دیگه هم گفت که یادم نمیاد. از لحظه‌ای که دیدمش، ضربان قلبم سریع بالا رفت و حداقل 130-140تا بود. مغزم کار نمی‌کرد، چیزی نمی‌تونستم بگم و از اینکه این آدم اینطور تو اتاقم ظاهر شده بود شوکه و عصبانی بودم.

تا چندین دقیقه بعد رفتنش قلبم تند می‌زد. کم‌کم مغزم شروع کرد کار کردن. تازه به ذهنم می‌رسید چه چیزهایی باید بهش می‌گفتم و از اینکه جواب دندان‌شکنی بهش ندادم، از اینکه خوردش نکردم ناراحت می‌شدم.

دو. از روزی که محل کارمون عوض شد و رفتیم جای جدید، منتظر بودم که یه روز ببینمش. می‌دونستم که این اتفاق می‌افته. این رو هم به عنوان یه اصل تو زندگی‌ام پذیرفته‌ام که اتفاقات همیشه وقتی انتظارشون رو نداری می‌افتن. به شکل‌های مختلف و موقعیت‌های مختلفی که ممکن بود ببینمش هم فکر کرده بودم حتی. اما... اما تو هیچ کدوم از تصوراتم قرار نبود از اتاقم سر در بیاره. بی اطلاع من، بی‌اجازه.

سه. یادم اومد حسی رو که با ورودش به اتاقم بهم دست داد، چهار سال پیش تجربه کرده بودم. وقتی یه موتوری خیلی راحت گوشی رو از دستم گرفت و رفت. اون موقع هم هیچی نتونستم بگم. صدام در نمی‌اومد، مغزم کار نمی‌کرد و قلبم تند می‌زد. از اینکه این‌طور به حریم شخصی‌ام تعرض شده بود، شوکه و عصبانی بودم. اون موقع هم دقیقا همین حس‌وحال رو تجربه کرده بودم. امروز هم بیشترین چیزی که اذیتم کرد، ورودش به حریم شخصی‌ام بود. اینکه یهو تا اون‌طرف میزم اومده نزدیک. جایی که برای منه و من باید تعیین کنم کی واردش می‌شه یا نمی‌شه. 

اینکه کسی که نزدیک‌ترین بوده به حریم جان و تنت، این‌قدر غریبه شده که فقط همین که تو محیط امن کارت نزدیکت می‌شه، حس می‌کنی به حریمت تعرض کرده، حس مشترک با یه دزد غریبه ایجاد می‌کنه خیلی عجیبه... اما خوشحالم که همین‌قدر غریبه است برام.

Saturday, August 8, 2020

یک. دم بیرون اومدن از شرکت، آ یه شوخی کرد درباره اینکه محل کارمون منتقل می‌شه پردیس. سریع با نارضایتی گفتم نه، نمی‌خوام. حرف رو کشوند به اینجا که خب خونه می‌گیری. تا حالا به این فکر کردی خونه مستقل بگیری؟ در اومدم که من دو سال دیگه می‌خوام از ایران برم، اون موقع زندگی مستقل رو تجربه می‌کنم. گفت اون موقع می‌شه 30 سالت، مایندستت فرق می‌کنه دیگه...

دو. نوروز 95 بود. چین بودیم. تو شانگهای منتظر اتوبوس وایستاده بودیم و بابا داشت سعی می‌کرد قانعم کنه، الان خونه مستقل گرفتن من منطقی نیست، چون یه سریا اگه بفهمن در حالی که خونه مادر و پدرم تهرانه، خونه مجردی دارم، فکر بد می‌کنن. قانع نمی‌شدم. دلم می‌خواست تنها و مستقل زندگی کنم.

سه. از وقتی آ اون حرف رو زد دارم فکر می‌کنم چی شد؟ چی تغییر کرد که الان دیگه نمی‌خوام تو خونه مستقل زندگی کنم؟

یه مدت طولانی فکر کرده بودم نمی‌تونم. فکر بیخودی هم نبود. هزینه زندگی تو تهران بالاست و من هم حقوقی نداشتم. خیلی هنر کردم هزینه‌های خودم رو مدیریت کردم و حداقل اگه خونه مشترک بود، اقتصادی مستقل بودم. واقعیت اینه که تا وقتی آ نگفت خب می‌تونی با یک نفر شریک بشی و ماهی 2 میلیون اجاره بدی، به اینکه می‌شه و می‌تونم از پسش بربیام فکر نکرده بودم.

اما سوال اینه چرا بهش فکر نکرده بودم؟ چرا «من» بهش فکر نکرده بودم؟


Thursday, July 30, 2020

تنهایی

تو طول هفته، اینستاگرام رو لاگ‌اوت می‌کنم. به نظرم اینطوری از زمانم بهتر استفاده می‌کنم. اما وقت‌هایی مثل این هفته که در طول هفته چندبار تو روزهای هفته لاگین می‌کنم و یه بار بالا و پایین می‌کنم و میام بیرون یا آخر هفته که لاگین می‌کنم، ده‌باره و صدباره بدون اینکه هدف خاصی داشته باشم، اینستا رو باز می‌کنم و بالا پایین می‌کنم، یادم می‌افته که چقدر تنهام.
برای من چک کردن اینستاگرام عادت نیست، یعنی دیگه نیست. همین الان هم وقتی باز می‌کنم دلم نمی‌خواد استوری‌ها رو ببینم، صفحه فید که باز می‌شه، چند ثانیه نگاهش می‌کنم و میام بیرون. رفتارم از سر تنهاییه. دنبال گفتگو می‌گردم. دنبال کسی که باهاش صحبت کنم... ارتباطم تا حد زیادی محدود شده به روابط کاری. همکارهام رو می‌بینم، با هم خوبیم، هم تو کار و هم تو دوستی. اما آخر هفته‌هایی که نیستن، کس دیگه‌ای هم نیست که باهاش حرف بزنم. یا کسی نیست که باهاش در مورد همکارهام حرف بزنم. دو تا دوست نزدیک هستن که ماهی یه بار می‌بینمشون و گاهی حتی حس می‌کنم اونها هم دارن ازم دور می‌شن و چندتا دوست دورتر که یک ساله از نزدیک ندیدمشون و خیلی هم باهاشون صحبت نمی‌کنم...
دارم زندگی‌ای که دوست دارم رو زندگی می‌کنم، اما فقط تو بعد کاری زندگی...

Monday, July 20, 2020

نوشتن به منزله تراپی

تا وقتی سر کارم خوبم. مشکلی نیست. حالم خوبه، روی برنامه‌ام. انرژی‌ام اوکیه. بعد که می‌رم خونه همه‌چی به هم می‌ریزه. عصبانی‌ام، کلافه‌ام، بی‌حوصله‌ام، رو برنامه نیستم...
اینکه چند ساعت می‌مونم تو آشپزخونه به شستن و جمع کردن و در نهایت همه تلاشم مذبوحانه و بی‌نتیجه به نظر می‌رسه کلافه‌ام می‌کنه. نمی‌دونم اگه بخوام یه روزی تنها زندگی کنم یا یه دوره طولانی‌تر از یکی  دوهفته‌ای که مامان سفره بخوام آشپزخونه رو مدیریت کنم چیکار می‌کنم، چه حالی می‌شم! احتمالا دچار پرخاشگری بشم! دیشب هم داشتم به همین فکر می‌کردم. فکر کرده بودم اگه یه وقت، خدایی نکرده (فکرش اونقدر ترسناکه که نمی‌تونم اینو نگم) مامان فوت کنه، هرروزی که بخوام وایستم تو آشپزخونه اونقدر کلافه می‌شم که کل غم نبودنش از نو خراب می‌شه سرم، غصه‌ام کم نمی‌شه. بعد سعی کرده بودم فکرش رو از ذهنم بیرون کنم و بگم اون موقع عادت می‌کنم یا یه طور دیگه‌ای مدیریتش می‌کنم.
و عصبانیتم از دست بابا و کارهایی که باید بکنه و نمی‌کنه و کارهایی که نباید بکنه و می‌کنه هرروز، به ویژه وقتی مامان نیست بیشتر و بیشتر می‌شه. عصبانیتم بیشتر می‌شه و به موازاتش ناراحتم از اینکه رابطه‌ام باهاش به خوبی بچگی‌هام نیست بیشتر و بیشتر می‌شه. و این اونقدر ادامه پیدا کرد که امروز حتی سر کال هم خوب نیستم...
صبح معطلم کرد. باید می‌موندم تا با باتری ماشینم، باتری ماشین خودش رو راه بندازه و با اینکه می‌تونست بیاد اون رو درست کنه من بتونم راه بیفتم و بعد برگرده بالا صبحونه بخوره، صبر کرد صبحونه‌اش رو خورد و موهاش رو سشوار کشید و بعد حاضر شد. بعد هم که سوییچ ماشینش رو پیدا نمی‌کرد! تو آسانسور بهش گفتم وقتی خدا نظم و هوش و حواس تقسیم می‌کرد، شما دستشویی بودی... نگام کرد، گفت آدم به باباش اینجوری می‌گه؟ باشه! نفهمیدم جدی گفت یا نه! گفتم راست می‌گم دیگه... بعد فکر کردم از قسمت دستشویی بودی ناراحت شده یعنی؟ یادم افتاد گفتم هوش و حواس، ولی منظورم حواس‌پرتی بود. بابا باهوشه، منظورم IQ نبود. یعنی از این ناراحت شده بود؟ نمی‌دونم! می‌دونم از دستش عصبانی‌ام و این داره روی رابطه‌ام با اون و حال خودم بدجوری اثر می‌ذاره...
برم وقت بگیرم برای تراپی...

Thursday, December 19, 2019

شبی که از مرگ ترسیدم

یک. همیشه وقتی به مرگ فکر می‌کردم، به نظرم ترسناک نمی‌اومد. نه از زندگی بعد از مرگ و آخرت ترسی داشتم -البته اعتقادی هم بهش نداشتم- و نه وابستگی‌ای به دنیا. نه اینکه زندگی رو دوست نداشته‌باشم، افسرده باشم یا بخوام بمیرم، اما مرگ برام اتفاقی طبیعی می‌اومد و حس می‌کردم همیشه از زندگیم لذت بردم و اگر هم بفهمم قراره بمیرم (تصویری که همیشه تصور می‌کردم این بوده که سرطان یا بیماری سختی بگیرم و بفهمم مدت کمی برای زندگی وقت دارم) از زمان باقی‌مونده لذت می‌برم و زمانش که برسه، با زندگی خداحافظی می‌کنم. اما همونقدری که از مرگ خودم نمی‌ترسیدم، از حال مامان و بابام بعد از مردنم غمگین می‌شدم. حال اونها بعد خودم برام خیلی مهم‌تر بوده.

دو. هفته پیش سرما خوردم. در حالی که می‌دونستم آنفولانزا نیست و منتظر بودم دوره‌اش بگذره، روز به روز بدتر شد و سرفه بلای جونم شد. ترشحات ریه‌ام راه گلوم رو می‌بنده و نمی‌ذاره راحت بخوابم. بعد از اینکه دیدم مایعات‌درمانی جواب نمی‌ده، به دارو رو آوردم و زیر سرم رو هم بلند کردم که بتونم بخوابم. دیشب ولی هیچ‌کدوم اینها جواب نداد. از وقتی رفتم بخوابم، تمام راه گلو تا نایژه‌هام (اون‌طور که حس می‌کردم) درد می‌کرد. بلع برام سخت شده بود و مدام‌هم سخت‌تر می‌شد. هرلحظه احساس می‌کردم خلط تو گلوم گیر کرده و باید گلوم رو صاف کنم. کم‌کم ترس برم داشت. نمی‌فهمیدم درد برای چیه. مکانیسمش رو درک نمی‌کردم. نمی‌تونستم تغییرات پاتولوژیک یا آناتومیکی که اتفاق افتاده بود رو حدس بزنم. داستان پزشک‌هایی که به خاطر آنفولانزا فوت کرده بودن و اصلا درک نمی‌کردم چطور ممکنه یه پزشک به این سادگی بمیره، ناخودآگاه می‌اومد تو ذهنم و ترسم رو بیشتر می‌کرد. تو همون حین داشتم با خودم فکر می‌کردم مگه من نبودم که هیچ‌وقت از مرگ نمی‌ترسیدم. پس چِم شده؟ یعنی ناگهانی بودن مرگ برام اینقدر ترسناکه؟ یا اینکه فکر می‌کردم به زندگی و زنده بودن وابسته نیستم، فکر چرتی بوده؟!

سه. واقعا ترسیده بودم و همین باعث شد نتونم جلوی خودم رو بگیرم و به بابا نگم. قبل اینکه بخوابه صداش کردم و گفتم نمی‌تونم بخوابم. بعد اینکه گفتم، دیگه نمی‌تونستم قانعش کنم بره بخوابه. بیدار موند. صبر کرد هر راه حلی رو که به ذهنم می‌رسید امتحان کنم و بعد گفت پاشم بریم بیمارستان. از اونجایی که مطمئن نبودم نصف شب، کسی برام کاری بکنه، گفتم نریم. اما از طرفی اونقدر از خفگی تو خواب می‌ترسیدم که گفتم تا صبح بیدار می‌مونم و نمی‌خوابم... بابا هم نگرانم شده بود و هم ترسم رو فهمیده بود. راضیم کرد بریم دکتر. ته ته دلم همین رو می‌خواستم. 
وقتی برگشتیم، بابا مطمئن شد حالم خوبه. گفت اگه خوب نبودم بیدارش کنم و بعد رفت خوابید.
صبح مامان اومد بالای سرم. با نگرانی حالم رو پرسید و ناراحت بود که متوجه رفتن و برگشتنمون نشده. بهش گفتم ترسیده بودم. بغلم کرد.

چهار. فکر می‌کنم هیچ‌کس خانواده درجه یک آدم نمی‌شه. فکر می‌کنم تأکید و تلاشم برای اینکه اکسم رو قانع کنم پارتنر بودن یعنی نفر اول زندگی هم باشیم، یعنی تو ناراحتی، بیماری، حادثه، اولین نفری باشیم که به هم خبر می‌دیم و به داد هم برسیم، چقدر حرف چرتی بوده. فکر می‌کنم چقدر سخته یه آدمی رو پیدا کنی که بدونی وقتی کنارشی، مثل پدر و مادرت ازت مراقبت می‌کنه، همونقدر نگرانت می‌شه، همونقدر برای بهتر شدنت تلاش می‌کنه. فکر می‌کنم... اصلا همچین آدمی هست؟

Sunday, August 25, 2019

مادر نام دیگر من است

یک. پست «لایف‌اروند‌می» رو می‌خونم که از خانواده‌هایی نوشته که در اوج فقر یا بیماری، باز هم بچه‌دار می‌شن، باز هم از بچه‌دار شدنشون خوشحال می‌شن در حالی که حتی پول تست‌های غربالگری بارداری رو هم ندارن... بعد هم کامنت‌ها رو خونده بودم که یه سری بدون ذره‌ای هم‌دلی نوشته بودن اینها رو باید عقیم کرد و یه سری بهشون پریده بودن و یه سری پزشک هم از تجربه‌های مشابه‌شون نوشته بودن.
دو. پست «فرزندخوانده» رو دیده بودم، یادم نیست دقیق چی بود... چیزی تو این مایه‌ها نوشته بود که زن، به غلط با زایش و مادر بودن تعریف می‌شه و همین شده که تمام خواسته زن‌ها شده بارداری و بچه‌دار شدن و اونی که بچه‌دار نمی‌شه و فرزندخونده می‌آره، انگار داره عنوان مادر رو نسیه می‌‌گیره.
سه. اینها رو خونده بودم و فکر کرده بودم با وجود همه اتفاقات دنیا، با وجود این همه کودکی که خانواده ندارن، با وجود حجم آلودگی محیط زیست و کم بودن منابع زمین، انگار دارم کم‌کم قانع می‌شم، نیازی نیست حتما خودم بچه‌دار بشم. قبلا هم درباره به فرزندی گرفتن فکر کرده بودم، اما اصرار داشتم بچه خودم رو هم داشته باشم. این بار اما به نظرم رسید، می‌تونم از تجربه مادر زیستی بودن بگذرم و فقط بچه‌هایی رو بزرگ کنم که کس دیگه‌ای به دنیا آورددشون.

چهار. شنبه شب بود... شب که نه، صبح که بعد خوردن قرص سرماخوردگی خوابیدم. خواب دیدم دوقلو دارم. دوقلویی که خودم به دنیا آوردمشون. مامان خوبی نبودم. انگار تو خواب هم انتظارش رو نداشتم. براش آماده نبودم. تمام‌وقت مراقبشون نبودم. از بیرون که می‌دیدم، می‌دونستم نوزاد تند و تند شیر می‌خوره و وقتی دوتا باشن، احتمالا یه سره باید در حال شیر دادن باشی، تو خواب اما انگار یادم می‌رفت. تو پذیرایی بین مهمونا (بقیه ولی انگار کاملا انتظارش رو داشتن و به مناسبت زایمانم اومده‌ بودن، شبیه 40 روزگی دخترخاله‌ام بود که فامیل جمع شدن و تو گوشش اذان گفتن) بودم که یهو یادم می‌افتاد باید برم به بچه‌هام شیر بدم. و از اینجا،‌قسمت شیرینش شروع شد. نگران بودم. تنها هم بودم. انگار مامانم پیش مهمونا بود و من، اومده بودم تنهایی شیر دادن به بچه‌ام رو تجربه کنم. هیچ چیزی هم از بیمارستان و اینکه قبلا این کار رو کرده باشم یادم نمی‌اومد. ترسیده بودم. می‌ترسیدم سینه‌ام رو به دهن نگیرن. می‌ترسیدم سیر نشن، نتونم غذای اصلی‌شون رو براشون فراهم کنم. اول با شک کنار نوزادم دراز کشیده بودم. اما شک داشتم پوزیشن مناسبی برای شیر دادن به نوزاد باشه.  بعد بغل گرفتمش. دهنش باز بود و دنبال سرسینه‌ام می‌گشت. نزدیکش کردم به خودم و خیلی راحت سینه‌ام رو گرفت. و من تمام اون لحظه رو به واقعی‌ترین شکل ممکن تجربه کردم. میک‌زدنش رو، خیس شدن سینه‌ام رو و شیری که وارد بدن نوزادم می‌شد. نمی‌دونم چقدر طول کشید، اما حس فوق‌العاده‌ای بود. انگار می‌‌خواست بهم بگه، هزارتا دلیل هم که برای بچه‌دار نشدن داشته باشی، هنوز یه حسی درونت هست که داره بال‌بال می‌زنه برای تجربه خلق کردن. برای تجربه رشد نطفه تو شکمت، تجربه زایمان، تجربه شیردهی... تجربه‌هایی که فرزندخونده نمی‌تونه بهت بده
و البته معتقدم اینها، تنها حس‌هایی هستن که با فرزندخوانده نمی‌تونی تجربه‌شون کنی، اما حس مادری می‌تونه به همون کیفیت فرزند زیستی، وجود داشته باشه.