Wednesday, November 15, 2023

ما از این هستی ده‌روزه به جان آمده‌ایم

 یک. 

گفت تو همیشه خودت رو مشغول می‌کنی که از اون خلأ درونت فرار کنی، از اون احساس تنهایی که تو رابطه‌ات هم حسش می‌کردی. از اون احساسی که باعث شده بود تو نوجوونی یه برادر خیالی داشته باشی. الان هم خودت رو با امتحان و مهاجرت مشغول کردی. مهاجرت رو گفت یا نگفت نمی‌دونم، ولی امتحان رو گفت و منظورش امتحانای مهاجرت بود و من دردم گرفت. خیلی دردم گرفت. نه از اینکه گفت تنهام، این رو قبلا هم گفته بود. اولین جلسه‌ای که رفتم پیشش که اولین مواجهه‌ام با تراپی هم بود، جمع‌بندی آخرش این بود که تو تنهایی. دردم گرفت چون برای فرار از تنهایی، خودم رو به هرچیزی که مشغول بکنم، اون مهاجرت نیست. پارسال رفیقی داشتم که هم‌خونه‌ام بود و یه قدم جلوتر از من مسیر مهاجرت رو می‌رفت و من هم ازش یاد می‌گرفتم و هم همراه بود و پارتنری هم داشتم که فکر می‌کردم با هم می‌ریم. حالا رفیقم از ایران رفته و پارتنرم از زندگی‌ام و اگه بخوام از تنهایی فرار کنم، باید کارهای مهاجرت رو ببوسم بذارم کنار، چون هر لحظه‌اش تنهایی رو به رخم می‌کشه. پروسه مهاجرت برام سخت و رنج‌آوره و از اینکه اینقدر این رو نمی‌دونه یا می‌دونه، اما می‌خواد ازش استفاده کنه دردم گرفت.

دو.

می‌گم می‌خواد ازش استفاده کنه، چون از جلسه پیش دیگه برام محرز شد که تراپیستم باهام بی‌رحم شده. دو سه ماهی هست که بهش فکر می‌کنم و شوخی و جدی به دوستام هم گفته بودم، اما به خودش نگفته بودم. رفتارش مثل اون پدر و مادرهاییه که چندبار یه چیزی رو به بچه‌شون گفته‌ن، نصیحت‌طور، بعد که اثر نکرده، ادبیاتشون رو عوض کردن. از اونا که نیش‌دار حرف می‌زنن بلکه بهش بربخوره! تراپیستم چندوقته طوری واقعیت‌های تلخ رو بی‌مهابا می‌کوبه تو صورتم که انگار بدش نمیاد یه خورده هم دردم بگیره. نتیجه هم داده.

سه. 

از فردای جلسه تا الان، تا مغز استخونم احساس تنهایی می‌کنم. طوری روانم به هم ریخته که نمی‌تونم جمعش بکنم. اتفاقات و خبرهای دور و بر هم چیزی کم نذاشتن که حسم رو تقویت بکنن. هرچی فکر می‌کنم می‌بینم تا حالا اینقدر حالم بد نبوده.

و اون چیزی که حالم رو خیلی بدتر می‌کنه، خراب شدن حسم به جلسه و تراپیستمه. حالا دیگه می‌ترسم آسیب‌پذیرترین نسخه خودم رو ببرم تو اتاق درمان، از قضاوتش و حرف‌های گوشه‌دارش می‌ترسم. بعد اینکه از تراپی نتیجه می‌گیری و بهش عادت می‌کنی، تو روزای بدت، هرچقدر هم که همه‌چیز به فاک باشه، خیالت راحته هرچیزی هم به هم بریزه، هنوز یک نفر و یک جا هست که امنه، می‌شه روش حساب کرد و قرار نیست اتفاقات محیطت، اون رو تغییر بده. من ولی الان تو سخت‌ترین دوره زندگی‌ام، انگار یهو اون محیط امن رو از دست داده‌م. عمیقا روش حساب کرده بودم و یهو فهمیدم حسم دیگه اونی که باید نیست... تو سوگ یه رابطه خیلی مهم و ارزشمندم... 

چهار.

«ما از این هستی ده روزه به جان آمده ایم...» این یه مصرع از روز تولدم رو زبونمه. فکر می‌کنم همه از احساس پوچی و بیهودگی می‌رن پیش تراپیست. من با حال خوش رفتم و تراپی به این نقطه رسونددم!

Sunday, August 27, 2023

You can't heal what you don't let yourself feel

 امروز درست قبل از جلسه تراپی یا دقیق‌تر بخواهم بگویم در آخرین دستشویی قبل از تراپی داشتم فکر می‌کردم من اگر افسردگی هم بگیرم، افسردگی با کارکرد بالا یا High function depression می‌گیرم. همه کارهایم را می‌کنم و افسرده هم هستم.

تقریبا تمام جلسه را گریه کردم. با جمله «حالم خیلی بده» شروع کردم، کمی بغضم را نگه داشتم و از یک جایی ولش کردم و بقیه جلسه را گریه کردم. بعد از جلسه هم تا چند دقیقه‌ای گریه می‌کردم. بعد یاد همان فکر افسردگی افتادم، دیدم این هم بخشی از همان های‌فانکشنالیتی است. حالم بد است، این را از فکرها و احساساتم می‌فهمم. اما وقتم را برای اینکه توی آن احساسات غرق شوم و کامل تجربه‌شان کنم نمی‌گذارم. انگار در لیست کارهایم، آن یک ساعت جلسه تراپی دو هفته یک‌بار را گذاشته‌ام برای اینکه با حال بدم از نزدیک مواجه شوم. انگار آنجا وقت بدحالی و گریه کردن است، اما بیشتر از آن زیادی می‌شود و وقت ندارم.
اشتباه می‌کنم، می‌دانم. تراپیستم هم همین را خواهد گفت.

اصلا اندر مسأله های‌فانکشنالیتی حکایت همین بس که به تراپیستم گفتم کل شهریور را خانه‌ام و کسی را نمی‌بینم که روانم التیام بیابد و او هم تأیید کرد. بعد از جلسه یادم افتاد شب قبلش در یادداشت‌های روزانه‌ام داشتم حساب می‌کردم هرروز 12 ساعت می‌توانم برای یادگیری برنامه‌نویسی و کارهای اپلای و ورزش و یک فیلم وقت بگذارم و بعد هی حساب می‌کردم کم نیست؟ 7 ساعت هم که می‌خوابم، هنوز 5 ساعت دیگر می‌ماند که 3 ساعت هم اگر بگذارم برای غذا خوردن و کارهای خانه، باز دو ساعتی وقت دارم. چطور پرش کنم؟ 

جمله عنوان پست را یک سال پیش بعد از اینکه در خیابان خفتم کردند نوشتم روی عکس منظره‌ای و گذاشتم بک‌گراند گوشی‌ام که هربار ببینم و یادم بیفتد که باید بگذارم ترس و خشم و غم بیاید، وجودم را پر کند و هرچقدر خواست بماند و خودش بگذرد، وگرنه heal نمی‌شود. حالا هم گمانم باید دوباره بگذارمش بک‌گراند گوشی.


پ.ن چرا معیار می‌نویسم؟

Monday, August 21, 2023

روان با سوختگی درجه دو

 مجموعه ویدیوی «احساسات چگونه کار می‌کنند؟» یک قسمت دارد به نام درد هیجانی و آسیب‌پذیری. حرفش این است که یک وقت‌هایی اتفاقی برایمان می‌افتد که روانمان زخمی می‌شود، دچار جراحت روانی می‌شویم و دلمان می‌خواهد از دیگران فاصله بگیریم. اتفاقا، واکنش مراقبت‌کننده و درستی هم هست. شبیه پوست سوخته با درجه سوختگی بالا که حساسیتش بالا رفته و هر لمس سطحی و آرامی هم برایش دردناک است، روان آدمی هم بعد از تروما، بعد از زخم روانی، نسبت به هر اتفاقی، آسیب‌پذیر می‌شود. فاصله گرفتن از دیگران، راه سالمی است که از روانمان تا زمانی که زخمش کمی التیام بیابد مراقبت کنیم.

این روزها در چنین حالی‌ام. آسیب‌پذیر، با آستانه تحمل پایین. تجربه کمترین سطح احساسات ناخوشایند برایم به شدت آزاردهنده است. اینستاگرام را لاگ‌اوت کرده‌ام، پیگیری اخبار را برای اولین‌بار کنار گذاشته‌ام و حتی بی‌صبرانه منتظرم فردا بروم لپ‌تاپ شرکت را تحویل بدهم تا دیگر همکارهایم را هم نبینم. تغییر خاصی در هیچ‌کدام اینها اتفاق نیفتاده. کسی با نیت آزاردن من پست یا استوری نمی‌گذارد. اخبار به همان اندازه قبل سیاه است. همکارانم مثل همیشه سعی می‌کنند حامی و هم‌دل باشند، منتها حرف‌های با محبتشان این حس را بهم می‌دهد که ساده یا بی‌تجربه فرضم کرده‌اند یا حداقل حرفم را نمی‌فهمند.

این یک ماه بیکاری در شهریور فرصت خیلی خوبی است برای اینکه در غار تنهایی‌ام بمانم و از زخم‌های روانم مراقبت کنم تا کمی التیام یابند. این روزها آن‌قدری که تعامل با آدم‌ها برایم سخت است، تنها بودن و انجام امور روزمره سخت نیست. همین برایم نشانه‌ای است که نامش را افسردگی نگذارم. این‌طور نیستم که دلم بخواهد در تخت بمانم و هیچ کاری نکنم. هدف و برنامه‌ام در ذهنم روشن است. قصد ندارم یک ماه تعطیلی‌ام را به بطالت بگذرانم. برعکس، حالا که می‌دانم پناه گرفتن در غار تنهایی، رفتار درست و سالمی است، می‌خواهم بی که تلاشی برای رفتن به جمع بکنم، از وقت‌های معاشرت هم برای کارهای مفیدتر استفاده بکنم.