هنوز نمیدونم کار درستی کردم یا نه. قبلش هم مطمدن نبودم کار درستی باشه. اما دیدم بیشتر از هفت ماه از برکآپمون گذشته و من هنوز هرروز دارم بهش فکر میکنم، هرروز ناخودآگاه اسمش رو تو ذهنم صدا میکنم. و دیدم تلاش آگاهانه و اجباری برای فاصله گرفتن ازش و فراموش کردنش داره انرژی زیادی ازم میگیره و حسم رو نسبت به پنج-شش سال از زندگیم کلا خراب میکنه. در نتیجه فکر کردم میبینمش، بغلش میکنم (هربار تصور میکردم اگه ببینمش چیکار میکنم برام پرواضح بود که دستهام رو باز میکنم و بغلش میکنم.) و بهش میگم این تلاش آگاهانه برای فاصله گرفتن داره اذیتم میکنه و در عین حال هم نمیتونم روش به عنوان پارتنر تکیه کنم، بنابراین میخوام فقط مثل یه دوست دور، دو-سه ماه یه بار یه خبری ازش داشته باشم و همین. بعد هم خدافظی میکنیم و دو-سه ماه یه بار از هم خبر میگیریم و تمام. میدونستم که دیدنش یه سری حسها رو زنده خواهد کرد و همینطور هم شد. منتها سوالم اینه که چرا فکر کردم اگر یه بار ببینمش معضل هرروز بهش فکر کردن از بین میره؟
دیدمش، بغلش کردم (هرچند فانتزیم این بود که در لحظه اول بغلش کنم، اما نتونستم و فقط دست دادم و همون موقع بهش گفتم قرار بود جور دیگهای ببینمش و در نهایت قبل نشستن تو ماشین بغلش کردم)، همه گلههام رو به جز اینکه نمیتونم بهش تکیه کنم گفتم، اون رو هم خودش فهمید. بهش گفتم اومدم دوتایی برای چیزی که از دست دادیم سوگواری کنیم و بعدتر فهمیدم از همین حرفم متوجه شده که رابطهمون، عشقمون به نظر من برگشتپذیر نیست. حالا ولی مساله اینه که به هم ریختم. دلتنگم. ذهنم مشغوله.
عصبانی و کلافهام. اصلا نمیدونم چرا میتونم بعد همه کارهایی که کرده، اینقدر دوستش داشته باشم. حتی نمیدونم چی رو در موردش دوست دارم، نه ظاهری و نه باطنی. فقط میدونم با اینکه هنوز هم تو صحبتهاش میشه اعتماد به نفس بالا و خودخواهیاش رو حس کرد، با اینکه هنوز مطمئنم علاقه من بهش بیشتر از علاقه اون به منه، بیشتر از هر کس دیگهای میتونم تو جایگاه پارتنر ببینمش. در حالی که اگه کس دیگهای صرفا شونه به شونهام بشینه احساس میکنم وارد حریم خصوصیام شده، میتونم اجازه بدم دست دور شونهام بندازه یا دستم رو بگیره و حتی حس خوبی داشته باشم.
وقتی درباره اینکه چرا اینقدر دوستش دارم به جواب قانعکنندهای نمیرسم، فکر میکنم چرا وقتی یک نفر رو اینقدر دوست داری، نباید بتونی باهاش یه رابطه خوب داشته باشی؟ چرا دوست داشتنه کافی نیست؟ و بعد فکر میکنم شاید باید یه بار دیگه فرصت بدم شاید دوست داشتنه باعث بشه رابطهمون رو بسازیم. به اینجا که میرسم منطقم دیگه تحملش طاق میشه، گردن میکشه که دیگه این یه مورد رو بیخیال شو جان عزیزت و اینگونه است که برمیگردم سر همون نقطه عصبانیت و کلافهگی...
همه این فکرها باعث شده امروز حوصله هیچ کاری رو نداشته باشم و الان دیگه دارم میترسم. بالاخره اضطراب و افسردگیام خوب شده و کنکور رو هم دادم و لیترالی باید زندگی و پروداکتیویتی به اوج خودش برسه ولی یه بحران جدید ساختم برای خودم که نمیدونم چطور از پسش بربیام... فعلا فقط منتظرم برم تراپیستم رو ببینم.
*آهنگ رو هم بعد اینکه خدافظی کردیم فرستاده برام و با اینکه سبک مورد علاقهام نیست داره هی پلی میشه بس که حال ماست.