Monday, July 20, 2020

نوشتن به منزله تراپی

تا وقتی سر کارم خوبم. مشکلی نیست. حالم خوبه، روی برنامه‌ام. انرژی‌ام اوکیه. بعد که می‌رم خونه همه‌چی به هم می‌ریزه. عصبانی‌ام، کلافه‌ام، بی‌حوصله‌ام، رو برنامه نیستم...
اینکه چند ساعت می‌مونم تو آشپزخونه به شستن و جمع کردن و در نهایت همه تلاشم مذبوحانه و بی‌نتیجه به نظر می‌رسه کلافه‌ام می‌کنه. نمی‌دونم اگه بخوام یه روزی تنها زندگی کنم یا یه دوره طولانی‌تر از یکی  دوهفته‌ای که مامان سفره بخوام آشپزخونه رو مدیریت کنم چیکار می‌کنم، چه حالی می‌شم! احتمالا دچار پرخاشگری بشم! دیشب هم داشتم به همین فکر می‌کردم. فکر کرده بودم اگه یه وقت، خدایی نکرده (فکرش اونقدر ترسناکه که نمی‌تونم اینو نگم) مامان فوت کنه، هرروزی که بخوام وایستم تو آشپزخونه اونقدر کلافه می‌شم که کل غم نبودنش از نو خراب می‌شه سرم، غصه‌ام کم نمی‌شه. بعد سعی کرده بودم فکرش رو از ذهنم بیرون کنم و بگم اون موقع عادت می‌کنم یا یه طور دیگه‌ای مدیریتش می‌کنم.
و عصبانیتم از دست بابا و کارهایی که باید بکنه و نمی‌کنه و کارهایی که نباید بکنه و می‌کنه هرروز، به ویژه وقتی مامان نیست بیشتر و بیشتر می‌شه. عصبانیتم بیشتر می‌شه و به موازاتش ناراحتم از اینکه رابطه‌ام باهاش به خوبی بچگی‌هام نیست بیشتر و بیشتر می‌شه. و این اونقدر ادامه پیدا کرد که امروز حتی سر کال هم خوب نیستم...
صبح معطلم کرد. باید می‌موندم تا با باتری ماشینم، باتری ماشین خودش رو راه بندازه و با اینکه می‌تونست بیاد اون رو درست کنه من بتونم راه بیفتم و بعد برگرده بالا صبحونه بخوره، صبر کرد صبحونه‌اش رو خورد و موهاش رو سشوار کشید و بعد حاضر شد. بعد هم که سوییچ ماشینش رو پیدا نمی‌کرد! تو آسانسور بهش گفتم وقتی خدا نظم و هوش و حواس تقسیم می‌کرد، شما دستشویی بودی... نگام کرد، گفت آدم به باباش اینجوری می‌گه؟ باشه! نفهمیدم جدی گفت یا نه! گفتم راست می‌گم دیگه... بعد فکر کردم از قسمت دستشویی بودی ناراحت شده یعنی؟ یادم افتاد گفتم هوش و حواس، ولی منظورم حواس‌پرتی بود. بابا باهوشه، منظورم IQ نبود. یعنی از این ناراحت شده بود؟ نمی‌دونم! می‌دونم از دستش عصبانی‌ام و این داره روی رابطه‌ام با اون و حال خودم بدجوری اثر می‌ذاره...
برم وقت بگیرم برای تراپی...

No comments:

Post a Comment