سفر باشم. پرتغال، اسپانیا یا آرژانتین، با دوستی نه خیلی نزدیک، نه خیلی دور.
فستیوال شاد پرسروصدایی برپا باشد، پر از رنگ و رقص و موسیقی. تمام روز را در شهر بگردیم. بخوانیم، برقصیم، بخندیم. سرخوش باشیم، اما نه آنقدر مست که لحظهها یادمان نماند.
آخر شب که خیابانها خلوتتر شد، وقتی صدای موسیقی در پسزمینه از محلههای دور به گوش میرسید، میان خنده و اندک سرخوشی مانده، شرم خاموش بینمان را فراموش کنیم. از دوست داشتنی که مدتی است مزهمزهاش میکنیم و در فکرمان است بگوییم. از فهمیدن اینکه حسمان مشترک بوده و از آسودگی برافتادن این پرده، قند در دلمان آب شود. در کلبهای، آپارتمان کوچکی یا حتی ساحلی، خوشحال، آرام و هیجانزده با هم بخوابیم و صبح، در آغوش هم، بیدار شویم.
No comments:
Post a Comment