یک. پست «لایفاروندمی» رو میخونم که از خانوادههایی نوشته که در اوج فقر یا بیماری، باز هم بچهدار میشن، باز هم از بچهدار شدنشون خوشحال میشن در حالی که حتی پول تستهای غربالگری بارداری رو هم ندارن... بعد هم کامنتها رو خونده بودم که یه سری بدون ذرهای همدلی نوشته بودن اینها رو باید عقیم کرد و یه سری بهشون پریده بودن و یه سری پزشک هم از تجربههای مشابهشون نوشته بودن.
دو. پست «فرزندخوانده» رو دیده بودم، یادم نیست دقیق چی بود... چیزی تو این مایهها نوشته بود که زن، به غلط با زایش و مادر بودن تعریف میشه و همین شده که تمام خواسته زنها شده بارداری و بچهدار شدن و اونی که بچهدار نمیشه و فرزندخونده میآره، انگار داره عنوان مادر رو نسیه میگیره.
سه. اینها رو خونده بودم و فکر کرده بودم با وجود همه اتفاقات دنیا، با وجود این همه کودکی که خانواده ندارن، با وجود حجم آلودگی محیط زیست و کم بودن منابع زمین، انگار دارم کمکم قانع میشم، نیازی نیست حتما خودم بچهدار بشم. قبلا هم درباره به فرزندی گرفتن فکر کرده بودم، اما اصرار داشتم بچه خودم رو هم داشته باشم. این بار اما به نظرم رسید، میتونم از تجربه مادر زیستی بودن بگذرم و فقط بچههایی رو بزرگ کنم که کس دیگهای به دنیا آورددشون.
چهار. شنبه شب بود... شب که نه، صبح که بعد خوردن قرص سرماخوردگی خوابیدم. خواب دیدم دوقلو دارم. دوقلویی که خودم به دنیا آوردمشون. مامان خوبی نبودم. انگار تو خواب هم انتظارش رو نداشتم. براش آماده نبودم. تماموقت مراقبشون نبودم. از بیرون که میدیدم، میدونستم نوزاد تند و تند شیر میخوره و وقتی دوتا باشن، احتمالا یه سره باید در حال شیر دادن باشی، تو خواب اما انگار یادم میرفت. تو پذیرایی بین مهمونا (بقیه ولی انگار کاملا انتظارش رو داشتن و به مناسبت زایمانم اومده بودن، شبیه 40 روزگی دخترخالهام بود که فامیل جمع شدن و تو گوشش اذان گفتن) بودم که یهو یادم میافتاد باید برم به بچههام شیر بدم. و از اینجا،قسمت شیرینش شروع شد. نگران بودم. تنها هم بودم. انگار مامانم پیش مهمونا بود و من، اومده بودم تنهایی شیر دادن به بچهام رو تجربه کنم. هیچ چیزی هم از بیمارستان و اینکه قبلا این کار رو کرده باشم یادم نمیاومد. ترسیده بودم. میترسیدم سینهام رو به دهن نگیرن. میترسیدم سیر نشن، نتونم غذای اصلیشون رو براشون فراهم کنم. اول با شک کنار نوزادم دراز کشیده بودم. اما شک داشتم پوزیشن مناسبی برای شیر دادن به نوزاد باشه. بعد بغل گرفتمش. دهنش باز بود و دنبال سرسینهام میگشت. نزدیکش کردم به خودم و خیلی راحت سینهام رو گرفت. و من تمام اون لحظه رو به واقعیترین شکل ممکن تجربه کردم. میکزدنش رو، خیس شدن سینهام رو و شیری که وارد بدن نوزادم میشد. نمیدونم چقدر طول کشید، اما حس فوقالعادهای بود. انگار میخواست بهم بگه، هزارتا دلیل هم که برای بچهدار نشدن داشته باشی، هنوز یه حسی درونت هست که داره بالبال میزنه برای تجربه خلق کردن. برای تجربه رشد نطفه تو شکمت، تجربه زایمان، تجربه شیردهی... تجربههایی که فرزندخونده نمیتونه بهت بده
و البته معتقدم اینها، تنها حسهایی هستن که با فرزندخوانده نمیتونی تجربهشون کنی، اما حس مادری میتونه به همون کیفیت فرزند زیستی، وجود داشته باشه.
No comments:
Post a Comment