یک. دم بیرون اومدن از شرکت، آ یه شوخی کرد درباره اینکه محل کارمون منتقل میشه پردیس. سریع با نارضایتی گفتم نه، نمیخوام. حرف رو کشوند به اینجا که خب خونه میگیری. تا حالا به این فکر کردی خونه مستقل بگیری؟ در اومدم که من دو سال دیگه میخوام از ایران برم، اون موقع زندگی مستقل رو تجربه میکنم. گفت اون موقع میشه 30 سالت، مایندستت فرق میکنه دیگه...
دو. نوروز 95 بود. چین بودیم. تو شانگهای منتظر اتوبوس وایستاده بودیم و بابا داشت سعی میکرد قانعم کنه، الان خونه مستقل گرفتن من منطقی نیست، چون یه سریا اگه بفهمن در حالی که خونه مادر و پدرم تهرانه، خونه مجردی دارم، فکر بد میکنن. قانع نمیشدم. دلم میخواست تنها و مستقل زندگی کنم.
سه. از وقتی آ اون حرف رو زد دارم فکر میکنم چی شد؟ چی تغییر کرد که الان دیگه نمیخوام تو خونه مستقل زندگی کنم؟
یه مدت طولانی فکر کرده بودم نمیتونم. فکر بیخودی هم نبود. هزینه زندگی تو تهران بالاست و من هم حقوقی نداشتم. خیلی هنر کردم هزینههای خودم رو مدیریت کردم و حداقل اگه خونه مشترک بود، اقتصادی مستقل بودم. واقعیت اینه که تا وقتی آ نگفت خب میتونی با یک نفر شریک بشی و ماهی 2 میلیون اجاره بدی، به اینکه میشه و میتونم از پسش بربیام فکر نکرده بودم.
اما سوال اینه چرا بهش فکر نکرده بودم؟ چرا «من» بهش فکر نکرده بودم؟
No comments:
Post a Comment